زندگي دفتري از خاطرهاست ... يک نفر در دل شب ، يک نفر در دل خاک ... يک نفر همدم خوشبختي هاست ، يک نفر همسفر سختي هاست ، چشم تا باز کنيم عمرمان مي گذرد... ما همه همسفريم

از زبان داریوش - فصل سه - لوح های عیلامی تخت جمشید چه می گویند ؟

 

1 . سازمان اداري

 

 

هنوز و امروز هم ويرانه هاي تخت جمشيد باشكوه است ( تصوير رنگي 4 ) . بر روي سكويي بلند ستون هاي تالار بزرگ بار روزگار داريوش سر به آسمان مي سايد . كاخ داريوش نزديك اين تالار پرجلال قرار دارد . افزون بر اين ، در اين جا ساختمان خزانه و بناهاي زياد ديگري از سلاطين بعدي هخامنشي جاي گرفته است . پلكان هاي عظيم و درگاه بناها از كنده كاري هاي باشكوه پوشيده است . ( نك : فصل 4 ، بخش 3 ) . به سبب بازتاب نمايشي اين آثار ، مدت ها چنين گمان مي رفت كه تخت جمشيد تنها به منظور نشان دادن زرق و برق قدرت داريوش و جانشينانش و به ويژه براي برگزاري آيين هاي نوروزي بنا شده است . اكنون به كمك لوح هاي ديواني مي دانيم كه تخت جمشيد مركز كل سازمان اداري پارس بوده و سررشته ي تمام امور در تخت جمشيد به هم مي پيوسته است .

مثلاً يك كارمند در سفر ، هميشه گذرنامه اي مهمور به همراه داشت . در اين گذرنامه آمده بود كه دارنده ي گذرنامه از سوي چه كسي مأموريت دارد ، چه مسيري را طي مي كند و چه ميزان آرد ، شراب و همچنين گوشت براي مصرف شخصي خود و در صورت لزوم براي همراهان و همكاران زيردست بايد دريافت كند . اين هزينه ها ثبت مي شد و چنين بود كه بايد تصور كنيم در هر مركز حساب رسي و حتي در هر ايستگاه پستي [ منزل ] يك نفر عيلامي با گِل تازه ، آماده ي انجام وظيفه بوده است . نويسنده فوراً كلوچه اي از گِل برمي داشت و با دست هايش آن را به شكل لوح درمي آورد . اغلب اثر اين دست هاي بر گل فشرده شده ديده مي شود . در برخي از اين لوح ها ، رد انگشتان گِ كار نيز بر جاي مانده است . يك روي لوح با دست شكل گرفته ، بر ميزي كوبيده مي شد تا سطح آن هموار شود . سرانجام كارمند مسئول روي سمت چپ همين سطح مهر خود را مي فشرد ( تصوير 13 ) . تهيه ي لوح به عهده ي شاگردان بود ، تا دست نويسنده به گل آلوده نشود . چند لوح استفاده نشده كه از ساختماني ، درست رو به روي عمارت خزانه ي تخت جمشيد به دست آمده ، اين برداشت را تأييد مي كند .

به كمك قلم مخصوص نشان ميخي را بر لوح هنوز نرم مي فشردند ، كالاي تحويل شده را به دقت ثبت مي كردند ، كارمند مسئول با مهر خود نوشته را تأييد مي كرد و دريافت كننده نيز نقش مهر خود را يا در قسمت پايين نبشته و يا اگر جاي كافي نبود بر پشت لوح مي گذارد .

بنابراين هر عضو دربار شاهنشاهي هخامنشي ، كه به نحوي با سازمان اداري سر و كار داشت ،مي بايستي هميشه مهر خود را همراه داشته باشد . از همين روي برخي از كارمندان مهر خود را از گردن خويش مي آويختند . مجسمه ي كوچكي از عاج كه متأسفانه سر آن از ميان رفته ، به خوبي نمايانگر اين امر است ( تصوير 14 ) . با اين كه اين مجسمه در مصر به دست آمده ، از شكل لباس پيداست از آنِ يك پارسي است ، كه مانند مقامات بلند پايه ي سنگ نگاره هاي تخت جمشيد دشنه اي را زير كمر فرو برده است . كفش او نيز كفش معروف سه بندي ايراني ( تصوير 155 ) است ( نك : فصل 5 ) . از گردن اين مرد مُهري خصوصي آويزان است . دو انتهاي قيطان اين مهر ، به كمك حلقه اي زنگوله مانند در پشت سر به يكديگر مي رسد . روش استفاده از مهر بسيار آسان بود : هرگاه دارنده ي آن مي خواست ، مهر را به طرف پايين مي كشيد و از آن استفاده مي كرد . اين مهر اغلب به صورت زيور تزييني كوچكي نيز كاربرد داشت . اين مهرها معمولاً از سنگ هاي نيمه قيمتي ساخته مي شد و گاه قالبي از طلا يا نقره داشت . تصوير شماره ي 15 شايد درست همان مهري است كه از گردن مجسمه ي مرد ياد شده آويخته است . جنس اين مهر از كوارتس خالكدون و در قسمت بالا حلقه اي براي آويختن به افزوده اي از طلا و به شكل سر مرغابي ، كه به دو طرف بدنه ي مهر نصب شده ، چسبيده است . نقش مهر در قسمت پايين و سمت مقابل حلقه ي مخصوص قيطان ، كنده شده است . اين نقش موجود افسانه اي بالداري با بدن شير و سر قوچ را نشان مي دهد . اين مهر از مقر ساتراپ ايراني در سارد به دست آمده است .

گاهي مهري اين چنين گم مي شد . براي فرنكه ، بلند پايه ترين مقام تخت جمشيد ، كه ما او را رئيس تشريفات مي ناميم ، يك چنين اتفاقي افتاده است . طبعاً همه ي كارمندان درباري مهر فرنكه را ( تصوير 16 ) ، با نام او به خط آرامي مي شناختند . وقتي كه اين مهر گم شد ، كارمندان ناگزير بودند تا خودشان را به مهر جديد عادت دهند . از اين روي فرنكه به آنها بخشنامه كرد : « مهري كه پيش از اين از آن من بود گم شد . اكنون مهري كه بر اين لوح خورده است مهر من است » . اين اعلان را در دو نامه اي مي خوانيم كه در زير لوح هاي ديواني محفوظ مانده است ( PF267 /  68 ) . اما برگرديم به مسافري كه مهرش را پس از دريافت جيره بر لوح زده است . او علاوه بر اين لوح بايد دو لوح ديگر را نيز مهر مي زد . زيرا از هر سند دو رونوشت نيز تهيه مي شد . يك نسخه براي بايگاني محلي ، نسخه اي براي بايگاني مركز بخش و سومي مستقيماً به مركز در تخت جمشيد فرستاده مي شد . چنين است كه از هر لوحي كه در محل هاي مختلف بسياري تهيه شده ، نمونه اي نيز در بايگاني تخت جمشيد موجود است . اين لوح ها نخست در تخت جمشيد كنترل شده ، سپس بايگاني مي شد .

طبعاً نگه داري از اين لوح ها چندان آسان نبود . نمي توانستند سوراخشان كنند و با نظم و ترتيب در پوشه قرار دهند ! گمان مي رود كه اين لوح ها را بر اساس مكان و سال طبقه بندي كرده ، در سبد مي ريختند و سپس سبدها را در قفسه مي گذاردند . براي جلوگيري از آشفتگي ، هر سبدي برچسبي خاص داشت . تعدادي از اين برچسب ها هم يافت شده است . تكه طنابي را به گوشه اي از سبد مي بستند و سپس خمير برچسب را به طناب مي چسباندند . مثلاً روي اين برچسب نوشته شده است : « اسناد مربوط به شراب آبادي نامه كارش ( Namakaraṧ ) ، حواله ي تيكوش ( Tikuṧ ) ، سال 23 » ( PF 1913 ) . بنابراين بر هر برچسب نام كالاي حواله هاي مربوط به آن كالا ، محل صدور سند ، نام مأمور مسئول و سال تحويل و تحول قيد مي شد . اين برچسب ها ، چون به عنوان سند به كار نمي رفت و فقط نوع محتوي هر سبد را مشخص مي كرد ، مهري نيز بر خود نداشت .

پيش از اين كه لوحي در درون بد جاي گيرد يك بار ديگر به دقت كنترل مي شد . مثلاً مأموري به نام وهوكه ( Vahuka ) كه مسئول كشت غله در منطقه ي نريه ايتشيه ( Naryaitṧya ) ، حوزه ي اداري شماره ي 3 ( تصوير 24 ) ، نيريز امروزي در فارس بود ، در سال 20 پنچاه ليتر بذر جو به مردي به نام خومنكه ( Xvamnaka ) تحويل داده ، به هنگام برداشت محصول از او 1530 ليتر ، يعني 30 برابر بذر ، جو تحويل گرفته بود ( PF 531 , 651 ) ؛ اما سند قرارداد ، به تخت جمشيد نرسيده بود . اين تسامح ، از ديد خونتشه نه ( Xvantṧanah ) ، كارمند مسئول در تخت جمشيد ، دور نمانده بود . او جوياي جريان امر از وهوكه شده ، وهوكه نيز از دو سند بايگاني خود رونبشتي تهيه كرده ، به تخت جمشيد فرستاده بود . در هر دو رونبشت به تأكيد آمده است : « اين رونبشتي است كه خونتشه نه خواسته است » ( PF 531 ) . ظاهراً و از آنجا كه لوح هاي زيادي با پاسخ هاي لازم در دست است ، اغلب پيروهايي از اين دست زده مي شده است .

اما نظام كنترل شاهنشاهي هخامنشي تنها در جمع آوري و بايگاني يكايك اين سندها خلاصه نمي شد . هر دو ماه يك بار بايستي گزارشي از عملكرد همه ي حوزه ها تهيه مي كردند . اين روند ، كار كنترل مركزي در تخت جمشيد را آسان تر مي كرد . خوشبختانه به تصادف در ميان لوح هاي به دست آمده ، گاهي هم سندهاي يك حوزه و هم گزارش جمع بندي [ دو ماهه يا سالانه] اين سندها موجود است . مثلاً از حوزه ي كردوشوم ( Krduṧum ) در منطقه ي عيلام گزارش انجام كار در دو ماهه ي سال 22 ( 509 پ . م ؛ PFa 29 ) را يافته ايم . از اغلب سندهاي منفرد اين محل گزارش جمعي نيز در دست است .

براي سندهاي متفرق نمونه اي نيز از گزارش سالانه در دست است . در اين گزارش همه ي دريافت ها و پرداخت هاي يك سال در يك جا جمع بندي شده است . طبعاً لوح هاي گزارش هاي دو ماهه يا سالانه از اندازه ي بزرگ تري برخوردار بوده است . درستي اين ترازنامه ها را سه كارمند تصديق مي كردند كه نخستين آنها مسئول بخش مربوط در آبادي مربوطه است . مثلاً وقتي حساب رسي غله انجام مي شود ، مسئول مربوط رئيس كل انبار ناميده مي شود . در اين جا عنوان ، هم به عيلامي مي آيد هم به فارسي باستان ؛ البته فارسي باستان به خط عيلامي . مسئول شراب عنواني مانند شراب دار يا شراب بر دارد . اين مقام اغلب مسئول ميوه نيز بوده است . در اين ميان به عنوان خاصي نيز شبيه به ميوه دار يا ميوه بر برمي خوريم . ظاهراً وجود اين مقام بستگي به آن داشت كه يا در بخش مربوطه باغ هاي بزرگ ميوه وجود داشته باشد و يا اين كه به سبب كمبود ، اجباراً ميوه را از آبادي هاي همسايه براي مصرف كارگران تهيه كرده باشند .

پس از رئيس كل انبار ، مقام دوم هميشه يك « آتش ريز » است . اين مقام ، مقام رسمي روحاني محل است كه از سوي حكومت براي انجام مراسم آيين هاي دولتي تعيين مي شد . او هم بايستي هم زمان ، امور اداري را كنترل مي كرد و با مهر خود مسئوليت صحت صدور سند را به عهده مي گرفت . اين كه به روحاني ها هم وظيفه اي ديواني سپرده شود در بين النهرين از ديرباز يك تجربه ي شناخته شده بود . داريوش نيز بايد اين شيوه را خيلي مؤثر شناخته باشد . زيرا از سويي روحانيون ستاينده ي اهورامزدا ، به شدت قابل اعتماد بوده اند و از سوي ديگر اين روحانيون در خدمت دولت ، لابد در كنار انجام وظايف ديني ، وقتي هم براي خدمت در كارهاي ديواني پيدا مي كرده اند . مقام سوم نگهبان انبار ناميده شده است كه نام او اغلب به تأكيد در زير اسناد آمده است : « حساب رسي جمعاً به وسيله ي اين سه مقام انجام شده است » .

در كنار اين ها يك حساب رس ويژه نيز وجود داشت . اين حساب رس ها مسئوليت همه ي حساب هاي يك حوزه را به عهده داشتند . آنها در منطقه ي خود به همه جا سركشي ، موجودي محل را كنترل و صورت حساب تهيه مي كردند . كار اينان بيشتر در پايان سال و در ماه هاي نخستين سال بعد انجام مي شد . زيرا نوبت رسيدگي به همه ي ترازنامه ها ، سالانه بود . جاي شگفتي نيست اگر آنها هميشه قادر نبوده باشند به همه ي حساب هاي منطقه ي خود در يك زمان [ پايان سال ] رسيدگي كنند . به اين ترتيب گاهي حساب دو و يا حتي سال هاي بيشتري مورد بررسي قرار مي گرفت . در چنين حالتي طبعاً ممكن نبود به تك تك اقلام رسيدگي شود . بنابراين فقط به رقام كلي مي پرداختند . مثلاً به كل محصول غله ، يا به كل مخارجي كه براي كارگران منظور شده بود و يا به كل آن چه كه ذخيره شده بود و بايستي در مخارج سال بعد منظور شود .

ندرتاً در پايان ترازنامه هاي سالانه به نام اين حساب رسان اشاره مي شود . مثلاً : « اين حساب رسي را براي سال 18 و 19 مسيكه ( Masika ) در سال 19 به انجام رسانده است » ( PF 1984 ) . وقتي كه مسيكه به خاطر كار زياد نتوانسته است شخصاً همه ي موارد را كنترل كند ، اين قدر احتياط كار و زيرك بوده است كه اين ناتواني را عيناً بر روي لوح بياورد . مثلاً نوشته است : « ذخيره ي نگهبانان انبار را در مكنه ( Makna ) خودم نديدم . حساب رسي را بر اساس گفته ي نگهبانان انجام دادم » . به اين ترتيب او فقط به گفته ي مسئولين مربوط اعتماد كرده است . پس از اين كه همه چيز نوشته شده ، مسيكه مهرش را بر روي سند زده است . مهر مسيكه ، شماره ي 27 ، بر پاي بسياري از حساب رسي هاي مربوط به ميوه ، شراب و غله ديده مي شود .

اما همين حساب رسي تخصصي نيز بار ديگر كنترل مي شد . مثلاً در تسويه حساب ميوه ي يك آبادي به نام ندينيش ( Nadiniṧ ) كه مهمور به مهر شماره ي 27 مسيكه ي ياد شده است ، يك بار ديگر تأكيد شده : « حساب سال 22 را در ماه دوم سال 23 هوسه وه ( Hussavah ) كنترل كرده است » . پانبشته ها و يادداشت هايي از اين دست فراوان است .

پيوسته حساب رس و كنترل كننده ، مسئول رسيدگي به تمامي آبادي هاي يك حوزه ي اداري بوده اند . در منطقه ي عيلام به مردي به نام مرنتشانه ( Mrntṧānah ) با سمت كنترل حساب رسي با مهر شماره ي 57 برمي خوريم . با دريايي ازسند اين امكان برايمان وجود دارد كه از همه ي كارهاي يك چنين كارمندي سر درآوريم . او نه تنها ترازنامه هاي بزرگ را كنترل مي كند ، بلكه مسئوليت انبار كردن درست غله نيز با اوست . حساب و كتاب بذرهاي آن حوزه را نيز در اختيار دارد . حتي روي سند مربوط به شترهاي يك « ملك » و نيز حساب رسي مربوط به شراب كه به منزله ي بهره ي ميوه ثبت شده ، مهر او خورده است . ظاهراً اين سند آخري به صاحب يك موستان مربوط مي شده است . در اين باره نامه اي از مرنتشانه در دست است . اين نامه خطاب به مردوكه ( Marduka ) كارمند بلند پايه اي است كه مسئول دريافت ماليات بوده است . او در اين نامه مي نويسد كه قصد داشته تا همكاري را به بخش هايي از عيلام ، كه خودش به آنجا نرفته ، اعزام كند . پس هومايه ( Humāya ) را فرستاده تا در آن جا به حساب ها رسيدگي كند . ضمناً به مردوكه مي نويسد كه از انبار خود شراب و گندم در اختيار هومايه قرار دهد تا برايش بياورد .

ظاهراً مرنتشانه به كليه درآمدها و دريافتي ها ، از فرآورده هاي كشاورزي گرفته تا ماليات و به همه ي مخارج و پرداخت ها اِشراف كافي داشته است . وي مسئول اقدامات لازم براي دريافت مازاد درآمد نيز بوده است . البته هرازگاهيي كشاكش هايي نيز با كارمندان سهل انگار داشته كه ناگزير مي شد براي اين كه سرانجام صورت حسابي به دستش برسد ، اخطارهاي مكرر بدهد . براي نمونه در لوحي نوشته كه چرا حساب درآمد از بابت بهره ي سال 19 ميوه ي آبادي زرشوتيش ( Zraṧvatiṧ ) در ماه 6 سال 22 به دستش رسيده است ( PF 2003 ) . به اين ترتيب معلوم مي شود كه با نظام ديواني فوق العاده دقيقي سر و كار داريم ، كه انبوهي كارمند را در اختيار مي گرفته است . حساب درآمد و مخارج نيز بايستي با دقت ثبت مي شد و سندها را از هفت خوان كنترل مي گذراندند ، تا سرانجام از بايگاني تخت جمشيد سر درآورد .

از زبان داریوش - فصل دو - لوح های گلی عیلامی بعنوان منبعی جدید

هنگامي كه كورش بزرگ ، شاهنشاهي ايران را بنيان مي گذارد ، همان طور كه گفتيم ، ايرانيان هنوز خطي از خود نداشتند . آنها قبايل سواركاري بودند كه در دسته هاي مجزا به جنوب سرازير شده ، اين سرزمين را برق آسا دگرگون كردند . اينك كه ايرانيان مالك يك شاهنشاهي بزرگ شده بودند فقط به كمك يك تشكيلات اداري منظم و دقيق مي توانستند ملت هاي زير سلطه ي خود را اداره كنند . پارس ها با تصرف بابل ، نظام ديواني و خط آرامي آن را نيز پذيرفتند . از سده ي نهم پ . م . حكومت هاي محلي كوچك آرامي بسياري ضميمه ي امپراتوري آشور شده بود . با امپراتوري جديد بابل ، آرامي ها از سوريه رانده شده ، در سراسر امپراتوري پراكنده شدند . زبان اين آرامي ها از دستور ساده اي برخوردار بود . آنها با خط الفبايي ، كه آموختنش بسيار آسان تر از خط هاي ميخي بود ، مي نوشتند . از سده ي ششم پ . م . در اسناد بابلي كه به خط ميخي نگاشته شده ، گهگاه به افزوده هاي آرامي نيز برمي خوريم . براي نوشتن خط آرامي ، مانند خط ميخي ، نيازي به لوح گلي نبود . نوشتن آن با مركب بر روي چرم يا پاپيروس به آساني ممكن بود و از همين روي به سرعت گسترش يافت .

در سرزمين مركزي ايران نيز عيلامي ها از ديرباز ساكن بودند . اينان هم مانند بابلي ها از سازمتن ديواني رشد يافته اي پيروي مي كردند . زبان نوشتاري آنها عيلامي بود . ظاهراً منشي هاي كورش بزرگ نيز عيلامي بودند . درباره ي عيلامي بودن منشي هاي داريوش مطمئن هستيم . در زمان فرمانروايي داريوش اسناد ديواني به خط عيلامي نوشته مي شد . خشيارشا نيز همين روش را داشت . از زمان اردشير هم اسناد محاسباتي ديواني به خط عيلامي بر جاي مانده است . سرانجام تقريباً در نيمه ي سده ي پنجم ، حتي در پارس ، زبان آرامي به عنوان يگانه زبان ديواني بر كرسي نشست .

در حفاري هاي سال هاي 1933 و 1934 حدود 30000 لوح گلي به خط ميخي عيلامي در تخت جمشيد يافت شد كه حدود 6000 لوح آن تقريباً سالم بود . اين لوح ها متعلق به بايگاني ديواني داريوش بزرگ است . متن ها روي هم رفته كوتاه و حاوي مطالبي درباره ي درآمدها و مخارج ، و در نگاه نخست چندان ارزشمند به نظر نمي رسد ( تصوير 13 ) . براي نمونه نگاهي به متن لوح PF 798 بياندازيم ...

 

13  ṦE. BAR.Lg kur -mỉn  hh . am – ma – ur – da – na hh. Ba – ri – ki – la gal

ma  du - iṧ - da h. I - ṧe – ma be – ul 21 – um – me man – na d. ITU. Lg ṧi –

ba – ir – ri – na.

 

13 ( BAN = حدود 130 ليتر ) جو ، حواله ي امورته ( Amavrta ) به صورت جيره [ به مرور ] دريافت كرده است . امورته ، سال 21 ، ماه شيبار ( نهمين ماه عيلامي ) .

 

تاريخ اين لوح ماه هاي نوامبر / دسامبر سال 501 پ . م . است . مهر شماره ي 186 * - * - اين شماره گذاري از هالوك است . هر چه رقم كوچك تر است ، اثر [ نمونه ي ] مهر بيشتر است - * - * به پشت لوح و مهر شماره ي 29 به كناره ي سمت چپ لوح خورده است . اين مطالب در نگاه اول حاوي اطلاع چنداني نيست ، اما وقتي آنها را با اطلاعات لوح هاي ديگري كه به نحوي در پيوند با آن است بسنجيم ، به مقدار زيادي مطلب تازه برمي خوريم . مثلاً بايد همه ي لوح هايي را كه در آنها نام « امورته » آمده ، با يكديگر بسنجيم تا معلوم شود :

1 . آيا منظور از « امورته » در همه جا شخصي واحد است ؟ چرا كه بسياري ديگر مي توانسته اند داراي همين نام باشند . بنابراين بدون نام پدر هرگز نمي توان از هويت شخص مورد نظر مطمئن بود .

2 . نام اين مرد در ارتباط با چه افراد و صاحب منصباني آمده ؟ اين امر درباره ي همه ي نام ها مطرح است .

3 . در ارتباط با كدام محل به اين نام ها اشاره مي شود ؟ در اين جا نيز نام آبادي هاي بعدي بايد بررسي شود .

4 . و بالاخره مهرهاي اين لوح چه وضعي دارد ؟ صاحبان آنها چه مقامي داشته اند و آيا مي توان آنها را به اشخاص معيني نسبت داد ؟

با دقت در يك يك اين نكته ها ، كه هر كدام نياز به بررسي كاملاً جداگانه و مخصوص دارد ، مي توان به نتيجه هاي شگفت انگيز زير رسيد : او [ امورته ] كارگزار محصول غله در ايتمه ( Ithema ) بوده است . به اين مرد ، در اين سمت ، از هجدهمين تا بيست و دومين سال فرمانروايي داريوش ( 504 – 500 پ . م . ) برمي خوريم . ظاهراً مهر شماره ي 29 از آنِ اوست . همين كه به اين نتيجه دست يابيم مي توانيم اسناد ديگري را هم كه داراي مهر شماره ي 29 است ، اما شايد به نام او اشاره اي ندارد ، در ارتباط با او پيش بكشيم . علاوه بر اين مي توان با بررسي همه ي اسناد به اين نتيجه رسيد كه مهر همه ي كارگزاران محلي در سمت چپ آمده و بالاخره اين كه كار اداره ي محصول طبقه بندي شده بوده است . بدين معني كه يك كارگزار ، مانند امورته ، مسئول غله ، كارگزار ديگر مسئول ميوه ، ديگري مسئول شراب و ديگري مسئول چارپايان و تدارك گوشت بوده است .

بعد به اين نتيجه مي رسيم كه ايرتمه در عيلام قرار داشته است و ارتباط اقتصادي نزديكي با تشپك ( Taṧpak ) و شوركوتير ( Ṧurkutir ) و همچنين با چند آبادي ديگر و حتي با شوش داشته است و اين كه ايرتمه ايستگاه پستي ماقبل آخر راه تخت جمشيد به شوش بوده است . نام گيرنده ي سهم در لوح نمونه ي ما « بريك عل » است . به نام او به ندرت اشاره مي شود ؛ با اين همه چنين برمي آيد كه او مرد بلندپايه اي بوده ، چرا كه سه « پادو » در خدمت خود داشته است . مهر شماره ي 186 روي لوح ، از آن او است . مهر او حكايت از دريافت محموله مي كند .

وقتي با اين ترتيب هزاران لوح ديواني را ، كه از تخت جمشيد به دست آمده ، بررسي مي كنيم ، ناگهان هسته ي مركزي و حكومتي شاهنشاهي بزرگ ايران آكنده از زندگي مي شود . از صدها آبادي نام برده مي شود ، كه اغلب موقعيت جغرافيايي آنها – دست كم به تقريب – روشن است . اگر طول و عرض جغرافيايي آبادي ها معلوم نيست ، جاي آنها در يك شبكه ي اداري – اقتصادي متراكم مشخص است . كارمندان داراي نام و سمت مي شوند و وظايفشان مشخص است و به همين ترتيب بسياري از سؤال هاي در ارتباط با زندگي روزمره به پاسخ مي رسند . در صفحات بعد جزئيات بسياري از اين قبيل ، از جنبه هاي گوناگون ، طرف توجه و بررسي قرار خواهد گرفت .

از زبان داریوش - فصل دو - نویسندگان یونانی

 

2 . نويسندگان يوناني

 

 

مورخ هميشه ناگزير است كه به منبع موثقي مانند سنگ نبشته ي بيستون بهاي بيشتري دهد . در مورد ديگر نوشته ها بايد ديدي نقاد داشت و متوجه ميزان جانب داري ها و شاخ و برگ هاي تأمين كننده ي نظر نويسنده بود . از نويسندگان بيگانه هرگز نمي توان انتظار داشت كه در همهي بخش هاي گزارش هاي خود ، به ويژه وقتي گزارش درباره ي دشمن است ، گاهي از دايره ي عينيت و بي طرفي بيرون ننهند . بنابراين بايد نگران گزارش هايي بود كه يوناني ها درباره ي شاهنشاهي ايران داده اند . اين فقط يوناني هاي آسياي صغير نبودند كه از ابتدا به انقياد ايراني ها درآمدند بلكه ايراني ها تا آتن ، قلب دموكراسي يونان رخنه كرده ، همواره اختلاف هاي موجود ميان « شهر دولت ها » را زير نظر داشته و از آن بهره برداري كرده اند . از اين روي قابل درك است كه يوناني ها نمي توانستند نسبت به ايراني ها احساسات دوستانه اي داشته باشند . با اين همه يوناني ها ايرانيان را دست كم نمي گرفتند و به ويژه به كورش احترام مي گذاردند . بيشتر مخالفان دموكراسي راديكال شيفته ي كورش بودند . هرودوت كورش را مي ستايد و گزنفن در « كورش نامه » ي خود كه بايد حدود سال 400 پ . م . تأليف شده باشد ، او را فرمانروايي نمونه معرفي مي كند .

در حقيقت گزارش مورخان يوناني است كه در مجموع به برداشت هاي تاريخي ما شكل داده است . در زمينه هاي زيادي درباره ي رويدادهاي تاريخ ايران فقط يونانيان مي توانند اطلاعاتي در اختيار ما قرار دهند . در ميان اينان پيش از همه بايد از هرودوت نام برد ، كه در نيمه ي نخست سده ي پنجم پ . م . در آسياي صغير ، در بخشي از شاهنشاهي بزرگ ايران مي زيست و سفرهاي دور و دراز زيادي كرد .

گزنفن كه به طور مزدور در استخدام كورش صغير بود ، پس از جنگ كوناكسا در بابل كه منجر به كشته شدن كورش صغير شد ، همراه 10000 سرباز ديگر به زحمت به يونان رسيد . او ماجراي اين بازگشت را در اثر خود « آنابازيس » آورده است . كتسياس در زمان داريوش دوم ( 423 – 405 پ . م . ) و اردشير دوم ( 405 – 359 پ . م . ) زماني طولاني پزشك مخصوص دربار بود و گزارش هاي او درباره ي دربار ايران متكي بر مشاهدات شخصي او است . البته وي بيشتر نويسنده اي جنجالي و كمتر مورخ است و ما فقط از طريق نقل قول ديگران با گزارش هاي او آشنا هستيم . در آثار ديگر نويسندگان يوناني نيز گاه به تفصيل و زماني در حد اشارات كوتاه درباره ي رويدادهاي تاريخ ايران مخاطب قرار مي گيريم .

البته در اين نوشته ها بيشتر با مسائلي سر و كار داريم كه تماس يوناني ها با آنها بيشتر بوده است . مثلاً در اين آثار ما تقريباً چيزي درباره ي خاور شاهنشاهي بزرگ ايران نمي بينيم . درست به خاطر خصلت يك جانبه ي همين منابع است كه ذخيره ي لوح هاي گلي تخت جمشيد براي ما سرچشمه اي اصيل و در نوع خود كاملاً استثنايي است .

 

سلام با عرض شرمندگی به خاطر وقفه ای که پیش آمد و من نتوانستم خدمت شما علاقه مندان تاریخ کهن ایران باستان برسم

از زبان داریوش - فصل دو - سنگ نبشته ها

1 . سنگ نبشته هاي شاهان هخامنشي

 

 

الف . كارنامه ي بيستون و بازخواني خط ميخي : پس از اين كه داريوش شاهنشاهي ايران را به دست گرفت و با 19 نبرد موقعيت خود را تقريباً در همه ي بخش هاي امپرتوري مستحكم كرد ، آگاهانه تصميم گرفت تا همه ي مردم امپراتوري خويش را در جريان فرمانروايي خود قرار دهد . مقرر شد يك سنگ نبشته ي بزرگ از همه ي كارها و دستاوردهاي او تجليل به عمل آورد و براي اين منظور مكان مناسبي را بر سر جاده ي قديمي ماد به بابل برگزيد ( تصوير 3 ) .

بر اين راه رفت و آمد پر جنب و جوشي حاكم بود و در امتداد آن تعداد زيادي سنگ نگاره ي ديگر ديده مي شد كه برخي از آن ها به دوراني بسيار كهن تعلق داشت . يكي از اين نگاره ها به فرمان انوبني ني ( Anubanini ) ، شاه لولوبي ( Lulubi ) ، حدود 2000 پ . م . كنده شده بود ( تصوير 4 ) . در اين نگاره انوبني ني با كماني در دست چپ و تبرزيني در دست راست ، پاي چپ را بر سينه ي دشمني مغلوب نهاده ، كه روي زمين افتاده است و الهه ي ايشتار [ عشتار ] ، در حال دادن حلقه ي حكومت به او است و با طنابي كه در دست دارد دو اسير دست بسته را پشت سر خود مي كشد . هفت اسير ديگر زير تصوير شاه نشسته اند .

ظاهراً داريوش اين تقارن را كه انوبني ني نيز بر 9 دشمن چيره شده بود ، از آن جا كه خود نيز در مجموع 9 شاه دروغين را شكست داده بود ، به فال نيك گرفت . داريوش به تقليد از انوبني ني دستور داد تا در حاشيه ي همان راه ، يعني در نزديكي كرمانشاه ، نگاره ي پيروزي او را بر سينه ي كوه نقر كنند ( تصوير رنگي 1 و 2 ) . محل سنگ نگاره ي داريوش ، بغستان ، جايگاه خدايان ، ناميده مي شد كه در پهلوي بهيستان و در فارسي بيستون شده است . اين نام در فرهنگ عامه تغيير معني داده و به مفهوم « بدون ستون » آمده است . ( تصوير 5 )

سنگ نگاره ي داريوش ( تصوير رنگي 2 ) ، با ابعاد 3 در 5/5 پركارتر از نگاره ي انوبني ني است . نقش داريوش ، كه به منظور تجسم اهميت وي ، در مقايسه با ديگران بزرگ تر تصوير شده ، سمت چپ « مجلس » بيستون قرار دارد . پشت سر داريوش ، وينْدَه فْرَه نَه ( Vindafranah ) كماندار و گَئوبَرْوه ( Gaubarva ) نيزه دار ايستاده اند ( تصوير 6 ) كه از جمله ي هفت تناني اند كه در براندازي گئومات شركت داشتند . داريوش هم مانند انوبني ني در كماني در دست چپ دارد و پاي چپش را روي سينه ي دشمني ، كه رويزمين افتاده و به علامت التماس دست هايش را بالا برده ، گذارده است . ( تصوير رنگي 3 ) . اين همان گئومات مغ است . پشت سر او صف اسيران ، كه گردن هايشان با طنابي به يكديگر و دست هايشان از پشت بسته است ، قرار دارد . بر فراز سر اسيران تصوير سمبوليك و معلق اهورامزدا در حال اهداي حلقه ي قدرت به داريوش است و داريوش دست راستش را به نشانه ي نيايش اهورامزدا بلند كرده است .

داريوش نخست تنها به نقر اين مجلس ( تصوير 7 ) با نبشته ي كوتاهي در فضاي بالاي سر خود فرمان داده بود . متن نبشته چنين است :

 

« منم داريوش شاه . پسر ويشتاسب ، يك هخامنشي . شاه شاهان . من اكنون شاهم در پارس . داريوش شاه مي گويد پدرم ويشتاسب است ، پدر ويشتاسب ارشام است ، پدر ارشام اَريارَمْنَه بود ، پدر اريارمنه چيش پيش بود ، پدر چيش پيش هخامنش بود . داريوش شاه گويد از اين روي ما خود را هخامنشي مي دانيم . ما از ديرباز نژاده بوده ايم ، از ديرباز خاندان ما شاهي بود . داريوش شاه گويد هشت تن از خاندان ما پيش از اين شاه بودند . من نهمين شاه هستم . ما از دو تيره شاه بوديم » .

 

با اين نبشته داريوش فقط مشروعيت خود را اعلام مي كند . او تأكيد دارد كه شاه قانوني ايران است و از نياكان خود تا هخامنش ، پدر خاندان هخامنشي ، نام مي برد . اين همان هخامنش است كه پارس ها را از كنار درياچه ي اروميه به انزان آورده بود . منظور او از « دو تيره شاه هستيم » اين است كه او جانشين بلاواسطه ي كورش بزرگ نيست ، بلكه او عموزاده ي كورش از تيره ي ديگر هخامنشيان است . هر چند اين نبشته به خط ميخي عيلامي است ولي جاي شگفتي نيست . پاسخ اين كه چرا داريوش شاه كتيبه اش را به فارسي باستان ننوشته بسيار ساده است . زيرا در آن زمان هنوز خط ميخي فارسي باستان وجود نداشته است ! اين مسئله را ادامه ي تاريخچه ي بيستون حل مي كند .

دست اندر كاران هنوز سرگرم نقر سنگ نگاره ي بيستون بودند كه داريوش تصميم به توسعه ي گستره ي كارنامه ي خود گرفت . او در انديشه بود مبادا كوتاه زماني بعد ، كسي نتواند روي دادهاي در پيوند با اين نگاره و راهي را كه او براي به دست آوردن قدرت پيموده است ، به ياد بياورد . از اين روي گزارش مشروحي به نگاره ي بيستون مي افزايد . اين گزارش نيز به زبان و خط عيلامي ، در سمت راست نگاره ي نخست نقر شد .

علاوه بر اين به نگاره ي اسيران نيز نبشته هايي باز هم به خط و زبان عيلامي ، افزودند ( تصوير 8 ) . اما بابل نيز جزء امپراتوري بود . پس داريوش فرمان داد تا در سطح سمت چپ نگاره ، در بدنه ي برآمده ي قسمتي از صخره ، جايي هم براي متن بابلي را در آن نقر كنند . براي نگاره ي اسيران نيز دوباره نبشته هايي ، اين بار به زبان و خط بابلي در نظر گرفتند ( تصوير 9 ) . اما شاه هنوز خشنود نمي شد . وضعيت بغرنجي بود . اربابان يك حكومت جهاني از خود خطي نداشتند و فقط از خط ميخي ملل تحت انقياد خود استفاده مي كردند . پس داريوش به منشي هاي خود فرمان داد تا هر چه زودتر خطي براي امپراتوري پارس اختراع كنند . اين منشي ها عيلامي ، بابلي و آرامي بودند . زبان اينان با زبان فارسي باستان هم خانواده نبود . زبان هاي بابلي و آرامي از خانواده ي سامي بود و يافتن پيوندي براي زبان عيلامي با زبان هاي ديگر هنور ممكن نشده است . اما فارسي باستان يكي از زبان هاي هند و اروپايي است . منشيان براي اينزبان 37 نشان ميخي تازه ابداع كردند . آميخته اي از خط الفبايي و هجايي . خط تازه به خاطر ويژگي هاي زبان منشي هاي طراح ، خطي يكدست نيست . اينك لازم بود كه كارنامه ي بزرگ داريوش ، به خط تازه ي فارسي باستان و به زبان فارسي باستان ، به يادنامه ي بزرگ داريوش در بيستون افزوده شود . اما ديگر جايي براي متن نمانده بود ! پس داريوش فرمان داد تا فضاي زير نگاره را هموار كنند و نبشته ي فارسي باستان را در آن جا بياورند ( تصوير 10 ) . اين فضا را استاد سنگ تراش از ابتدا ، آگاهانه ، به كار نگرفته بود . زيرا رگه هاي قابل توجه آب از ميان شكاف هاي صخره به اين قسمت روان بود . از همين روي نبشته ي فارسي باستان تا به امروز آسيب هاي زيادي ديده است ( تصوير رنگي 2 ) . پس از آن ديگر جايي براي نوشتن نماند .

داريوش در سنگ نبشته مي گويد كه خط تازه اي را پديد آورده است ( DB , 70 ) . از نبشته هاي كنار اسيران نيز بر مي آيد كه متن ميخي فارسي باستان واقعاً در مرحله ي نهايي به اين كارنامه ي سه زبانه افزوده شده است . زيرا محدوديت فضاي نگارش كاملاً مشهود است . به ويژه نبشته ي فارسي مربوط به چهارمين اسير ، فْرَه اُرتِس ( Phraortes ) ( فارسي باستان : خشثريته ( Xṧathrita ) ) روي لباسش ، در پايين كمربند آورده شده ( تصوير 5 و 10 ) و در سمت راست بدن ، تا روي زمينه ي نگاره امتداد يافته است و اين مي رساند كه جايي براي نبشته باقي نمانده بود .

هنوز سنگ تراشان با جديت در حال كندن نشان هاي ميخي بر سينه ي صخره بودند كه عيلامي ها و سكاهاي دوردست دوباره سر به شورش برداشتند . داريوش به شرق درياي خزر لشكر كشيد و در سال 519 پ . م . سكونخا ، شاه سكاها را شكست داد .

اين رويداد بي درنگ به سنگ نبشته افزوده شد . اين قوم به خاطر شكل خاص كلاهشان به سكاهاي « تيزخود » شهرت داشتند . داريوش مي خواست شاه برافتاده ي سكاها را هم در نگاره ي خود جاودان كند . اما ديگر جايي باقي نمانده بود . او با يك تصميم سريع دستور داد تا متن عيلامي را پاك و آن را در سمت چپ قسمت پايين ، كنار متن تازه ي فارسي باستان از نو نقر كنند ( تصوير 5 و 10 ) . چنين شد كه سكونخا نيز توانست به جمع شاهان دروغين بپيوندد .

با چنين تاريخچه اي بود كه يادنامه اي پديد آمد كه نه تنها از نظر تاريخي و به خاطر شرح رويدادهاي آغاز حكومت داريوش از زبان خود او ، پرارج و اعتبار است ، بل از اين روي نيز گرانبها است كه به كمك آن مي توان به روند پيدايش خط ميخي فارسي باستان پي برد .

با اين كه اين سنگ نگاره در كنار يكي از راه هاي پر رفت و آمد و مهم قرار دارد ، نسبتاً معدود كساني آن را از نزديك مي ديده اند . براي اين كه مردم امپراتوري بزرگ ايران پي ببرند كه شاه شاهان موفق به انجامچه كارهايي شده است ، داريوش فرمان داد تا نسخه هايي از اين كارنامه تهيه كنند ، به همه ي استان هاي امپراتوري بفرستند و براي مردم بازبخوانند . براي نمونه رونبشتي از متن بيستون در مجتمع نظامي يهوديان در جزيره ي الفانتين نيل به دست آمده است . علاوه بر نبشته ها از نگاره ها نيز نمونه برداري شده است . بخش هايي از اين كپي ها در بابل نيز به دست آمده است .

از آن جا كه خط ميخي فارسي باستان مصنوعاً و دستوري ابداع شد ، بازخواني اش نيز آسان بود . در سال 1802 معلمي در گوتينگن ( Gottingen ) آلمان به نام گئورگ فريدريش گروته فند ( Georg Friedrich Grotefend ) ( تصوير 11 ) موفق شد نخستين نشان هاي خط ميخي فارسي باستان را بازخواند . او با دوستش ، منشي كتابخانه ي سلطنتي ، شرط بسته بود كه مي توان خطي را بدون آشنا بودن با الفبا و زبانش بازخواند . او براي شروع كار متن كوچكي از تخت جمشيد را انتخاب كرد ( تصوير 12 ) . خط ميخي فارسي باستان تنها خط ميخي است كه ميان واژه ها نشان فاصل دارد . ميخ هاي مايلي كه بين كلمات نخستين متن انتخابي گروته فند ديده مي شود ، همين فاصله هاست . وقتي گروته فند نبشته را به دقت زير نظر گرفت متوجه شد كه از مجموعه چند نشان [ منظور يك واژه است ] بيشتر استفاده شده است . او دريافت كه اين واژه در خط هاي اول و دوم و سوم ، هر بار پس از نشان فاصل قرار گرفته و متوجه شد كه واپسين واژه ي خط دوم كه در ميانه ي خط سوم نيز آمده ، مكرر شده ي همان واژه ي سطر اول است كه چهار نشان اضافي در آخر واژه دارد . كدام واژه مي تواند در يك سنگ نبشته اين همه تكرار شود ؟ گروته فند تصميم به انتخاب واژه ي « شاه » گرفت . پس در اين نبشته سه بار واژه ي « شاه » آمده ، كه يك بار هم پس از همين واژه يك پسوند طولاني اضافه شده است . اين يكي نيز نمي توانست جز « شاه شاهان » ، عنوان معروف شاهان ايراني كه هميشه از آن استفاده كرده اند ، باشد . سپس چنين نتيجه گرفت كه وازه ي نخست نبشته در حقيقت فقط مي تواند نام شاه باشد . نام شاهان ايراني در منابع كلاسيك ، به ويژه در منابع يوناني و آرامي ، آمده است . گروته فند از اين راه تقريباً به صورت نام داريوش در فارسي باستان نزديك شد . « داريه وهوش = دارنده ي خوبي » . با اين گام ، نخستين نشان هاي فارسي باستان بازخواني شد و ترجمه ي كامل سنگ نبشته چنين به دست آمد :

 

« داريوش ، شاه بزرگ ، شاه شاهان ، شاه كشورها ، پسر ويشتاسپ هخامنشي كه اين تَچَر [ كاخ ] را ساخت » .

 

 

 

ب . سنگ نبشته هاي ديگر : داريوش ، به همان روش بيستون ، ديگر سنگ نبشته هاي خود را در شوش ، تخت جمشيد و آرامگاهش در نقش رستم ، به سه زبان تدوين كرد . با اين تفاوت كه حالا متن فارسي باستان پيش از دو متن ديگر قرار مي گرفت . به اين ترتيب به كمك و با تكيه بر متن فارسي باستان ديگر خط هاي ميخي نيز بازخواني شد .

تخت جمشيد از نظر تعداد سنگ نبشته از غذاي بيشتري برخوردار است . داريوش و پس از او ديگر شاهان هخامنشي بر روي ديوار بزرگ صفه ( تصوير 33 ) و ديگر بناهاي تخت جمشيد نبشته هايي از خود به يادگار گذارده اند . افزون بر اين ها ، در لوح هاي زرين ( تصوير رنگي 11 ) و سيمين آپادانا ، يافته شده تالار بزرگ بار نيز ، متن هايي به فارسي باستان در دست است . بر ظرف هاي سنگي گرانبهايي كه از خزانه ي تخت جمشيد به دست آمده ، نام شاهان هخامنشي ، به ويژه خشيارشا به خط ميخي فارسي باستان نقر شده است . سنگ نبشته ي مشهور ديوان نيز از آنِ خشيارشا است . اين نبشته در ميان ديگر نوشته هاي خطوط فارسي باستان از زيبايي خاصي برخوردار است . از آن دو نمونه ي ديگر در تخت جمشيد و نمونه ي سومي هم در پاسارگاد به دست آمده است . در اين سنگ نبشته ها خشيارشاكشورهاي شاهنشاهي اش را برمي شمارد و از اقداماتش عليه خدايان دروغ يا ديوها گزارش مي دهد . سنت برشماري كشورها را خشيارشا از پدر به ارث برد . برشمردن كشورهاي تحت فرمانروايي كه با بيستون آغاز شده بود در بناهاي تخت جمشيد و در آرامگاه نقش رستم دنبال مي شود . با كمك اين نبشته ها مي توان تا حدودي به گسترش و يا حريم مرزهاي شاهنشاهي پي برد . از سوي ديگر اين نبشته ها ، علاوه بر آگاهي هاي تاريخي كلي كه به دست مي دهد ، در شناخت روند زماني ترتيب ساخت بناها نيز مدد مي رساند . با اين همه در اين كتيبه ها ، پس از فهرست نام كشورها ، جزئياتي كه از مواد تاريخي به دست مي آوريم هرگز به اندازه اي نيست كه سنگ نبشته ي بيستون در اختيار ما مي گذارد . هيچ نبشته ي شاهانه اي از نظر اهميت به پاي سنگ نبشته ي صخره ي بيستون نمي رسد .

داريوش دل به گسترش خط ابداعي تازه ي خود بسته بود . از طريق لوح هاي ديواني مي دانيم كه پسر بچه هاي [ درباري ] ايراني ناگزير از آموختن اين خط بوده اند . با اين همه از كارنامه هاي رسمي و ظرف هاي گرانبها كه بگذريم فقط بر روي مهرهاي سلطنتي به اين خط برمي خوريم . از اين مهرها فقط شاهان استفاده مي كرده اند ، اما نمونه هايي از آنها در اختيار مقام هاي بلندپايه نيز قرار مي گرفت .

ظاهراً از خط ميخي فارسي باستان جز در ارتباط با دربار ، استفاده نشده است . استفاده ي از اين خط تحت الشعاع موقعيتي قرار داشت كه زبان آرامي را به زبان رسمي شاهنشاهي بدل كرده بود . آرامي در همه ي استان هاي شاهنشاهي بزرگ قابل فهم بود . تهيه ي سند به خط آرامي و روي پرگامنت به مراتب آسان تر و عملي تر از لوح هاي گلي بود .

 

از زبان داریوش - فصل دو - منابع

درباره ي عصر هخامنشيان سه گروه منبع كتبي ، كه از نظر اعتبار ، حجم و نحوه ي بيان بسيار متفاوت است ، در دست داريم . اين منابع عبارت است از :

الف . سنگ نبشته هاي شاهان ،

ب . گزارش هاي كم و بيش مفصل نويسندگان يوناني و رومي ،

پ . لوح هاي بي شمار گلي با متن هاي كوتاه و به ويژه لوح هاي ديواني تخت جمشيد به زبان عيلامي .

گروه اول به منزله ي اسناد دست اول و هم عصر ، از نظر تاريخي اهميتي ويژه دارد ، ولي متأسفانه تعداد آنها بسيار اندك است . گروه دوم محتوي گزارش هاي متنوعي از نظر مسائل تاريخي و فرهنگي است ولي اين گزارش ها همواره زير نفوذ نوع روابط ميان اقوام شرق و غرب در زمان هاي گوناگون قرار داشته است و در نتيجه عاري از بي طرفي است . گروه سوم ، كه چند سالي بيش از دسترسي به بخشي از آنها نمي گذرد و هنوز در آغاز خواندن و بررسي آنها هستيم ، لوح هاي گلي پخته شده ي شكننده اي است با متن هاي كوتاه مربوط به محاسبات ديواني تخت جمشيد ، مركز امپراتوري هخامنشيان ، كه اگر با نظم و دقت ارتباط بين آن ها بررسي شود ، اطلاعات زيادي درباره ي وجود و شيوه ي زندگي در امپراتوري هخامنشيان در اختيار ما مي گذارد .

از زبان داریوش - فصل یک - نگاه تاریخی

نگاه تاريخي

 

 

هنور خاستگاه اصلي ايرانيان روشن نشده است . ايرانيان ، كوچ نشينان هند و اروپايي ‌‌[؟] سواركاراني بودند كه از شمال ، در راستاي درياي خزر ، به جنوب پيشروي كردند . نخستين اشاره اي كه در تاريخ به ايرانيان شده ، اشاره ي سلمنصر سوم و به سال 843 پ . م . است . او از قوم تا آن زمان ناشناخته اي ياد مي كند كه خود را « پارسه » مي ناميدند و در كرانه ي باختري درياي اروميه مي زيستند . پارسه نام باستاني فارس و بعدها نام كشور و نام پايتخت ايراني هاست كه به روايت يونانيان ، پرسپوليس [ پارسيان شهر ] مي خوانيم . اين نام هنوز در قالب استان فارس به حيات خود ادامه مي دهد .

ظاهراً زندگي پارس ها در كنار درياچه ي اروميه با دشواري همراه بوده است . آن ها از هر سو زير فشار بودند : از سوي اورارتوها در شمال غرب و از سوي مادها در شرق و جنوب ، يعني خويشاونداني كه مقدم بر آنها از شمال به جنوب كوچيده بودند . پايتخت مادها اكباتان ، همدان امروزي ، بود . با اين همه بيشترين فشار را ، پارس ها از ناحيه ي غرب و از سوي آشوري ها تحمل مي كردند . آشوري ها مصمم بودند تا تمامي اقوام همسايه را به اطاعت خود درآورند . پارس ها براي رهايي از اين فشار كم كم به سمت جنوب و به سوي عيلام و پايتختش شوش سرازير شدند . عيلام از دشت هاي پرآب كارون تا كوه هاي فلات شرقي گسترده بود . در ناحيه ي كوهستاني شرق ، شهر انزان ( تل مليان در 50 كيلومتري غرب تخت جمشيد ) ، مركز دوم عيلام ، قرار داشت ( تصوير 1 ) . از اين روي شاهان عيلام را شاه شوش و انزان مي خواندند . فرمانروايي عيلام چندين هزاره بزرگ ترين رقب حكومت هاي بين النهرين : سومر ، اكد ، آشور و بابل بود . به ويژه در گزارش هاي شاهان اكدي همواره به كشاكش با عيلامي ها اشاره مي شود .

 Tasvir 1

عيلامي ها هم مانند ديگر اقوام منطقه در سده ي 8 پ . م . از قدرت آشوري ها در عذاب بودند . هنگامي كه به سال 705 پ . م . سارگون دوم شاه آشور كشته شد و پسرش « سناخريب » به سلطنت رسيد عيلامي ها از فرصت استفاده كرده ، به خود جرأت حمله به آشور را دادند . آن ها براي جنگ با شاه جوان آشور با بابلي ها متحد شدند . ظاهراً عيلامي ها به هنگام پيشروي در منطقه با پارس ها آشنا شده ، احتمالاً « شوتروك نهونته Sutruk – Nahhunte » شاه عيلام و « هخامنش » سركرده ي پارس ها ، متفقاً به دشمن حمله برده اند .

به طوري كه سناخريب ، شاه آشور ، گزارش مي دهد ، در سال 691 پ . م . سپاه عيلام همراه پارس ها با او جنگيده اند . به نظر مي آيد كه شاه عيلام براي سپاس گزاري از سلاحي كه به عنوان كمك از پارس ها دريافت كرده بود اجازه داده است كه پارس ها به قلمرو فرمانروايي او بكوچند . در هر حال لوح هاي ديواني به دست آمده از شوش حكايت از آن دارد كه پارس ها در حدود سال 685 پ . م . در سراسر عيلام سكونت داشته اند .

به اين ترتيب پارس ها به سرزميني دست يافتند كه در تحولات بعد به ميهن هميشگي شان بدل شد . سرزميني كه كورش در سال 555 پ . م . از آن جا با تصرف پاثارگاد ، دژمادي ، كه از طريق مؤلفان يوناني به پاسارگاد مشهور شده ، به فرمانروايي مادها پايان داد و نخستين سنگ بناي امپراتوري بزرگ پارس را نهاد . كورش با پيروزي بر كروزوس ، شاه ليدي ، در سال 545 پ . م . توانست مناطق بزرگ ديگري را در آسياي صغير به شاهنشاهي خود ضميمه كند . حاصل برخورد شاه ليدي با كورش سبب شهرت پيشگويي معروفي است كه در معبد دلف براي كروزوس شده است . پيتيا كاهنه ي آپولو به شاه ليدي پيام داده بود : « اگر به جنگ ايراني ها بروي ، امپراتوري بزرگي را نابود ساخته اي » ( هرودوت ، كتاب 1 ، بند 53 ) . كروزوس مطمئن از پيروزي ، بي درنگ راه جنگ پيش گرفته بود و گمان نداشت منظور نظر پيشگو نابودي امپراتوري خود او بوده است ، كه در ساحل رود هاليس برچيده شد .

در سال 539 پ . م . بابل سقوط كرد . با اين پيروزي كورش مهم ترين امپراتوري همسايه را در دست داشت . اينك لازم بود كه به شمال شرقي پرداخته شود . كورش در سال 530 پ . م . براي جنگ با سكاها راهي شد ، به اعماق قلمرو سكاها رخنه كرد و از آمودريا گذشت . در اين نبرد سرنوشت ساز نه فقط پسر ملكه ي سكاها كشته شد ، بلكه خود كورش نيز از زخمي كه خورده بود پس از سه روز جان باخت .

كمبوجيه به جانشيني پدر بر تخت نشست . به برديا ، پسر كوچك تر كورش ، ساتراپ نشين هاي شرقي ، پارت ، خوارزم ، كرمان و بلخ رسيد . كورش آهنگ حمله ي به مصر را داشت و كمبوجيه اين مقصود را برآورد . اما پيش از حركت به مصر ، به سبب وحشتي كه از قيام برادرش برديا براي به چنگ آوردن فرمانروايي در غيبت خود داشت ، پنهاني او را به قتل رساند . لشكر كشي به مصر با موفقيت انجام شد . ايراني ها تا شمال سودان پيش رفتند و اين منطقه و نيز نوبي و مصر را ضميمه ي امپراتوري خود كردند . در اين ميان يكي از مغان مادي به نام گئومات از غيبت طولاني كمبوجيه استفاده كرد و خود را در پارس شاه خواند . گئومات چنين وانمود كه برديا ، برادر كوچك كمبوجيه است . اين خبر ناراحت كننده هنگامي به كمبوجيه رسيد كه در راه بازگشت به پارس بود ، اما وي هرگز به ميهن نرسيد و در راه درگذشت .

لحظه ي تعيين كننده براي داريوش ، ديگر شاهزاده ي هخامنشي ، فرا رسيد . داريوش با مقام نيزه دار كمبوجيه او را در لشكر كشي به مصر همراهي كرده بود . داريوش با اين فكر كه ديگر مردي از نافه ي كورش بزرگ زنده نمانده ، تصميم به قبضه ي قدرت گرفت . براي رسيدن به هدف ، نخست بايد گئومات مغ را ، كه در پارس بر اورنگ نشسته ، در ميان مردم هوادار بسيار يافته بود ، از ميدان به در كند . ساتراپ نشين هاي ديگر نيز ، از آن جا كه گئومات ماليات سه سال را بخشيده و خدمت اجباري در سپاه را حذف كرده بود ، سروري او را با ميل پذيرفته بودند . گئومات شورش خود را از كرمان آغاز كرد .

اين استان شرقي امپراتوري همان استاني بود كه كورش حكومت آن را به پسر كوچك تر خود برديا سپرده بود . گئومات خود را همين برديا قلمداد كرد . كرمان به خاطر همسايگي اش با سرزمين اصلي پارس و نيز به سبب ثروت زياد ، براي منظور گئومات بسيار مناسب بود . كرمان داراي ذخيره ي غني طلا در رود هيكتانيس ( Hyktanis ) و معادن نقره بود . گئومات نخست كوشيد تا از كرمان بر پاسارگاد ، پايتخت هخامنشي ، كه كورش بزرگ بنا كرده بود ، چيره شود . جالب است كه او مستقيماً به پاسارگاد نرفت . شايد مي ترسيد كه در دربار گروه زيادي بي درنگ دريابند كه او بردياي راستين نيست . پس در همان نزديكي پاسارگاد در دژي به نام سيكَه يووَتيش ( Sikayuvatiṧ ) ( شن دژ ) موضع گرفت . داريوش با شش يار خود [ گروه هفت تنان ] در روز 29 سپتامبر 522 پ . م . پس از قهرماني هاي بسيار ، بر اين دژ غلبه كرد و گئومات را به قتل رساند . با اين همه داريوش هنوز تا هدف فاصله ي زيادي داشت . خبر قتل به اصطلاح شاه ايران به سرعت باد در تمام امپراتوري پيچيد و همه ي استان ها سر به شورش برداشتند . داريوش و يارانش يك سال تمام سرگرم سركوبي طغيان ها بود تا توانست فرمانروايي را كاملاً به دست گيرد . در اين مدت 19 نبرد انجام گرفت و او 9 شورشي را ، كه آن ها را شاهان دروغين مي خواند ، سركوب كرد . در روز 28 دسامبر 521 پ . م . آخرين شورشي از پاي درآمد و اينك داريوش ، شاه امپراتوري بزرگ ايران بود . ( تصوير 2 )

 

Tasvir 2 

از زبان داریوش - مقدمه

در سال هاي 1933 و 1934 ، ضمن حفريات تخت جمشيد ، پايتخت امپراتوري پارس ، در ديوار استحكامات ، چندين هزار لوح گلي با متن هايي به خط ميخي عيلامي به دست آمد . اين لوح ها در زمان فرمانروايي داريوش بزرگ ( 522 – 486 پ . م . ) نوشته شده و تاريخ آنها سيزدهمين تا بيست و هشتمين سال فرمانروايي داريوش ، يعني از سال 509 تا 494 پ . م . را در بر مي گيرد . اين مجموعه بخش كوچكي است از بايگاني واقعي ديوان شاهي .

لوح ها به صورت خام نگهداري مي شد ، اما وقتي اسكندر در سال 330 پ . م . پس از تسخير تخت جمشيد مجموعه ي كاخ ها را به آتش كشيد ، در حالي كه تعداد نامشخصي از لوح ها براي هميشه نابود شد ، تصادفاً بخشي از آنها در لهيب آتش بزرگ پخته شد و براي ما محفوظ ماند . لوح هاي موجود ، مربوط به سرزمين اصلي هخامنشيان ، يعني پارس يا فارس امروز و سرزمين جلگه اي و پرآب عيلام در دامنه ي فارس مرتفع است .

متن ها در مجموع فقط يادداشت هاي اداري است . براي نمونه بر لوحي نوشته شده : « 1200 ليتر جو برداشته شد ، به حواله ي دوشهرته ( Duṧharta ) ، و هوكه ( Vahauka ) آن را تحويل گرفت » . يا : « در سال بيست و دوم ، تهماسب حسابدار ، يك كوزه آب جو گرفت » . در ميان اين اسناد حتي گاهي پرداخت ها و مخارج چند ماه يا حتي يك سال تمام در يك حساب رسي نهايي جمع بندي شده است . در اين لوح ها از كارمندان گوناگون زيادي ، با اشاره به محل كارشان و همچنين از كارگراني كه حقوقشان را از اين كارمندان دريافت مي كردند ، ياد مي شود . كارگران مسئوليت انجام كارهاي زيادي را به عهده دارند و متناسب با كارشان مزد مي گيرند . با در كنار هم گذاردن اين اطلاعات مجرد و پراكنده ، به تصوير جانداري از زندگي امپراتوري هخامنشيان دست مي يابيم .

بازيابي اين لوح ها از اين روي داراي اهميت زياد است كه باستان نگاران تا كنون تنها ناگزير به استفاده از گزارش هايي بودند كه از نويسندگان و مورخان غير ايراني – و بيشتر يوناني – در اختيار داشتند كه سرآمدشان هرودوت ( 485 – 425 پ . م . ) با كتاب بزرگش « تواريخ » است .

با اين لوح ها براي نخستين بار به سرچشمه اي غني از منابع دست اول بر مي خوريم . منابعي آكنده از يادداشت هاي ديواني موثق . مورخ به هنگام استفاده از اين منابع هرگز نگران نيست كه مثلاً به ملاحظات سياسي در منبعي تقلب شده باشد . اين لوح ها اطلاعات لازم را براي پاسخ به پرسش هاي زيادي در اختيار ما قرار مي دهد . اطلاعاتي نه تنها درباره ي مسائل ديواني ، بل درباره ي محيط ، شيوه ي زيست و زندگي روزمره ي مردم ، مزدها و اقدامات اجتماعي ، موقعيت زن ، دين و آيين و رفتارهاي مذهبي – فرهنگي و همچنين جغرافيا و اقتصاد . مورخ به هنگام بررسي اين سندها پيوسته شگفت زده در مي يابد كه امپراتوري ايران باستان تا چه ميزان سازمان يافته و از بسياري جهات « مدرن » بوده است .

در اين جا كوشيده ايم تا بر اساس اين اطلاعات و بررسي آنها و نيز تكيه بر منابع شناخته شده ي قبلي ، به ويژه با توجه به آخرين دستاوردهاي پر ارزش باستان شناسي ، تصوير روشن تري از حيات امپراتوري بزرگ ايران ، به ويژه در محدوده ي سال هاي 500 پ . م . به دست دهيم و نگاه كاونده تري نيز به 200 سالي كه حدوداً از فرمانروايي هخامنشيان باقي مانده بود ، بياندازيم .

   

 

 

از زبان داریوش - پیش سخن

به ايران بيانديشيم ، كه سه هزاره است تا به همت فرزندان نخبه ي خويش به جهان سربلند زيسته است .

به اين سرزمين بيانديشيم ، كه مردمش ، چنان كه جغرافيا و آداب و رسومش گونه گونه اند ؛ ولي از تاريكي ها ، پرتگاه ها و دشواري هاي فراوان تاريخ ، در همه ي دوران ها ، آن سان به شيوهاي يكسان گذر كرده ، كه گويي به روشناي چراغ خردي يگانه راه سپرده است .

به مردم ايران بيانديشيم كه اتحادي نانوشته و حتي ناگفته را ، كه مايه ي بقاي هويت و استقلالشان بوده ، به زمان نياز چندان محترم داشته ، جدي گرفته اند كه در حيات خود ، بارها ناظر از هم گسيختن ريسمان اتحاد مكتوب و مقدس ملت هاي متعددي بوده ، كه تمدن خود را ابدي مي انگاشتند .

 

 

« به خواست اهورامزدا ، من چنينم كه راستي را دوست دارم و از دروغ روي گردانم . دوست ندارم كه ناتواني از حق كشي در رنج باشد . همچنين دوست ندارم كه به حقوق توانا به سبب كارهاي ناتوان آسيب برسد . آن چه را كه درست است من آن را دوست دارم . من دوست برده ي دروغ نيستم . من بدخشم نيستم . حتي وقتي خشم ، مرا مي انگيزاند ، آن را فرو مي نشانم . من سخت بر هوس خود فرمانروا هستم » .

اين است بخشي از معتقدات داريوش كه خود در سنگ نبشته اش اعلام مي كند . چنين بيانيه اي از زبان يك شاه ، در سده ي ششم پ . م . به معجزه مي ماند . از بررسي دقيق لوح هاي ديواني تخت جمشيد نتيجه مي گيريم كه داريوش واقعاً هم با مسائل مردم ناتوان همراه بوده است . اين لوح ها مي گويد كه در نظام او حتي كودكان خردسال از پوشش خدمات حمايت اجتماعي بهره مي گرفته اند ، دستمزد كارگران در اساس نظام منضبط مهارت و سن طبقه بندي مي شده ، مادران از مرخصي و حقوق زايمان و نيز « حق اولاد » استفاده مي كرده اند ، دستمزد كارگراني كه دريافت اندكي داشتند با جيره اي ويژه ترميم مي شد تا گذران زندگي شان آسوده تر شود . فوق العاده « سختي كار » و « بيماري » پرداخت مي شد ، حقوق زن و مرد برابر بود و زنان مي توانستند كار نيمه وقت انتخاب كنند ، تا از عهده ي وظايفي كه در خانه به خاطر خانواده داشتند ، برآيند .

اين همه « تأمين اجتماعي » ، كه لوح هاي ديواني هخامنشي گواه آن است ، براي سده ي ششم پ . م . دور از انتظار است . چنين رفتاري ، كه فقط مي توان آن را مترقي خواند ، نيازمند ادراك و دورنگري بي پاياني بوده است و مختص شاه مقتدر و بزرگي است كه مي گويد : « من راستي را دوست دارم » و حتي به همسران خود آموخته بود كه با تمام توان اين راستي و عدالت را مواظبت كنند . آن ها هم درست مثل هر مستخدم و كارمند دولت هخامنشي ناگزير از پذيرش دقيق حساب رسي كليه درآمدها و مخارج خود بودند و همان نظم و سخت گيري عمومي را شامل مي شدند . شاه بر كليه ي مخارج دربار خويش از جمله مخارج سفر خود و همراهانش نظارت داشت » .

 

 

بيان فوق گواهي مي دهد كه ايران از همان آغاز اعلام حضور خود در تاريخ تمدن بشري ، پيوسته مبشر راستي بوده ، برابري ، آزادي و عدالت را ندا داده است و به راستي كه بر اين سخن ، كه نتيجه گيري نهايي مؤلف از تحليل بنيان تاريخ ايران است ، نمي توان چيزي افزود كه احساس غرور ايراني بودن را در خواننده بيشتر دامن زند .

در عين حال ، تأمل در مطالب بيان شده ، همان حكايت مكرر فاصله ي بلند طبقاتي بين مردمي است كه براي حكومت با حداقل جيره ي روزانه زحمت مي كشند تا كاخ ها و پرديس ها برقرار بماند و هزينه لشكر كشي هاي بيهوده ي متوالي معطل نماند . نويسنده در بخش دستمزدها و بخش تغذيه اشاره دارد كه حقوق و پاداش ها « حتي كفاف يك شكم سير را نمي داده است » و همان جا از « پرورش گوساله و گوسفند و ماكيان فراوان به روشي كه گوشت آن مناسب ذائقه سلطنتي باشد » ، سخن مي گويد .

اما نويسنده هدف نقد اجتماعي – طبقاتي آن دوران را ندارد و بيشتر به هويت آغازين و شيوه هاي مديريت ويژه ي اين قوم نظر داشته است . به يقين ارزش اين مطالب و موضوعات در بيان تمامي حقايق مربوط به آن دوران است و از خلال آن پذيرفته مي شود كه قدرت مديريت و سازمان دهي بنيان يك امپراتوري و نيز روابط ملي ، به كمك خرد جمعي ، چنان مستحكم شد ، كه هنوز ايرانيان به جهان با همان ويژگي هاي ديرين و نخستين خود ، يعني پندار و كردار و گفتار نيك شناخته مي شوند ، كه پس از اسلام تبلور واقعي آن آشكارتر شده است .

به ايران بيانديشيم ...

سخنی با خوانندگان عزیز

 

 

سلام به هموطنان و خوانندگان

 
من قصد دارم مطالبي از ايران باستان و كشور عزيزم در اين وبلاگ بنويسم ، باشد كه توفيق شناساندن ميعادگاه و وطن عزيز و دوست داشتنيم را به هموطنان و حتي الامكان خارجيان داشته باشم .
اينجا كسي است پنهان ، همچون خيال در دل ... آري اين اجداد و نياكان ما هستند كه در جاي جاي اين مرز و بوم قدم بر مي دارند و با قداست و ايثار و جانفشاني از وطن و خاكشان ايران پاسداري مي كنند . از كوروش كبير و داريوش و فردوسي و حافظ و نادر و هزاران هزار پاسدار ديگر .
فرهنگي و سنني كه سالها پس از جنگها و فرسايش زمان همچنان پابرجا هستند و در تارو پود اين مردم و ملت نفس مي كشند . همه اينها از رشد فكري و معنوي و آئيني است كه از زمان هخامنشيان و حضور اهورا مزدا در ميان مردم سرچشمه مي گيرد و درس زندگي و جاودانگي ابدي در درگاه يزدان پاك را مديون و مرهون زحمات و خلاقيت انسانهايي است كه هنوز هم نام آنها جاودانه بر سر در ايران و جهانيان افراشته باقي مانده است از كوروش كبير كه منشور آزادي اش در سازمان ملل خودنمايي مي كند از ابوعلي سينا كه دانش جهان مديون اوست و ... اي هم كيشان و هم وطنان كه عرق ملي هنوز در خون شما جريان دارد و غيرت مردانگي و سرافرازي را از پهلوانان و دانشمندان و ديگر مردمان ايران باستان به يادگار داريد . آيا ما خود را فراموش كرده ايم يا همسان كبكي هستيم كه مي خواست راه رفتن كلاغ را بياموزد ؟
اصل مهم ، نحوه ي نگرش ما به جهان هستي و پي بردن به ارزشهاست . اما پيش از اينكه به نحوه ي نگرش و قالب ارزشها بينديشيم ، مي بايد هويت خود را باز شناسيم . هويت ، چيزي جدا از پندار انسان ، در توالي تاريخ و گستره ي فرهنگ و سنت نيست . اين وظيفه ماست كه هويت و شأن خود را در تاريخ جستجو كنيم و حقايق را درك كنيم . آنگاه حرفي براي گفتن و آماده دفاع از هر گونه غربزدگي و سنتهاي پوچي كه سالهاست در ميان ما رسوخ كرده هستيم .
اميد به روزي كه ايرانيان در جاي جاي جهان با هوش و درايت و با فهم از آينده اعمال و افكار خودشان را كنترل كنند كه شرمنده خدمات ارزنده ي پيشينيان نشوند .
منتظر مطالب ديگري از تاريخ ايران و اساطير ايران و گذشت تاريخ باشيد . يزدان پاك نگهدار و حامي شما باشد .

زندگی

زندگی همچون آب با وقار و پر معنا در جریان است و این ما هستیم که بی تفاوت از آن می گذریم .

امید به اینکه زندگیمان بی عشق نباشد !!!! که در غیر اینصورت سرگردانی نصیبمان می گردد .

 

قشون کشی اسکندر به ایران ـ انقراض سلسله ی هخامنشیان

قشون كشي اسكندر به ايران – انقراض سلسله ي هخامنشي

 

 

 

مقدمه – مقدوني در شبه جزيره بالخان واقع است و حدود آن در اين زمان از اين قرار بود : در شمال ميزيّه ( MYSIE ) ، در جنوب يونان و بحرالجزاير ، در مشرق تراكيّه ، در مغرب ايل ليري ( ILLYRIE ) . اهالي اين مملكت از دو منشأ بودند : 1 – از قوم هند و اروپايي كه زمان آمدنشان به اين جا معلوم نيست . 2 – از مهاجرين يوناني . مردم اولي از حيث تمدن از يوناني ها پست تر بوده در كوهستان ها سكني داشتند و يوناني ها در جلگه ها و در كنار درياي بحرالجزاير . در قرون بعد اين دو مردم با هم مخلوط شدند و تمدن يوناني در اين مملكت منتشر شد . اهالي مقدوني خيلي رشيد ولي داراي اخلاق و عادات خشني بودند چنان كه تا كسي دشمني را نمي كشت مرد محسوب نمي شد و نمي توانست در ميان اقران خود بنشيند . خانواده بر تعدد زوجات تشكيل شده بود . مملكت مذكور در نتيجه قشون كشي داريوش بزرگ به مملكت سك ها جزو ايران گرديد ولي بعد از جنگ پلاته مجزا شد .

اول پادشاهي كه مقدوني رابزرگ و قوي كرد فيليپ بود ( 359 – 336 ق . م . ) . اين پادشاه تشكيلاتي به مقدوني داد و قشوني بياراست كه سرآمد قشون هاي آن زمان شد . بعد با دول يوناني جنگ كرده آنها را تابع خود كرد و پس از آن در تهيه جنگ با ايران گرديد و يوناني ها را برخلاف ميل باطني آنها مجبور نمود كه او را به سپهسالاري كل قشون يونان براي جنگ با ايران انتخاب نمايند ولي در موقعي كه عازم ايران بود كشته شد ( 336 ق . م . ) . اسكندر پس از پدر به تخت نشسته در صدد اجراي خيال او برآمد و بعد از دو سال عازم ايران گرديد . جهات لشكر كشي فيليپ و اسكندر را چنين بيان مي كردند : 1 – كشيدن انتقام از ايران در ازاي لشگر كشي خشيارشا به يونان . 2 – كوتاه كردن دست ايران از مداخلات در امور اين مملكت و الغاء فرمان اردشير دوم ( عهدنامه آن تالسيد ) . جهات ظاهري اينها بود ولي در معني شهوت جهانگيري را بايد منشأ اين جنگ مقدوني با ايران دانست . طلاي زياد خزانه ايران و ثروت ممالك غربي آن نيز البته مؤثر بوده . عده قشون اسكندر 40000 نفر و بالمناصفه مركب از سپاهيان زبده ي مقدوني و يوناني بود . چون يوناني ها باطناً دشمن مقدوني و طالب فتح ايران بودند اين نكته و نيز امكان اين كه دولت ايران در غياب اسكندر از اوضاع استفاده كرده با عمليات بحريّه خود در اروپا پيشرفت هاي اسكندر را در آسيا بي نتيجه گذارد ، او را مجبور نمود كه به اين عده اكتفا كرده ، قوه اي هم در مقدوني نگاه دارد .

جنگ گرانيك ( GRANIQUE ) – در بهار 334 ق . م . اسكندر از بوغاز داردانل ( HELLESSPONT ) گذشته وارد آسياي صغير شد و جنگ اول در كنار رود گرانيك * - * - اين رود حالا موسوم به كجاسو است - * - * كه به درياي مرمره مي ريزد روي داد . قشون ايران در اين جا مركب بود از سواره نظام ايراني به عده 20000 نفر و پياده نظام اجير يوناني به همان عده . مِمْنُنْ سردار يوناني در خدمت ايران عقيده داشت كه لشگر ايران از جنگ احتراز نموده منظماً عقب نشيند و اسكندر را به داخل ايران كشانيده در راه هر چه آذوقه هست معدوم كند و از طرف ديگر دولت هخامنشي با بحريّه قوي خود عرصه را در اروپا به مقدوني ها تنگ  نمايد . رئيس قشون ايران اين نقشه را برخلاف نام جنگي ايراني ها ديده رد كرد و قشون ايران در كنار راست رود گرانيك صفوف خود را بياراست ؛ بدين ترتيب كه سواره نظام ايران در صفوف مقدم جا گرفت و سپاهيان يوناني در ذخيره ماندند . در ابتدا چنين به نظر مي آمد كه فتح با ايراني ها خواهد بود زيرا تيراندازان ايراني تلفات زياد به صفوف دشمن وارد نمودند ولي وقتي كه سپاهيان اسكندر از گرانيك گذشته خود را بي پروا به صفوف ايراني ها زدند ، اين ها نتوانستند مقاومت نمايند به خصوص كه خود اسكندر به قلب قشون ايران حمله برده ، مهرداد داماد داريوش را به زمين افكند . پس از آن قلب قشون شكافت و ساهيان ايراني متزلزل شده فرار كردند ولي اسكندر آنها را تعقيب نكرد و به يوناني هايي كه در ذخيره بودند پرداخت . با وجود اين يوناني ها پافشاري كرده جنگ كردند و چون كمكي به آنها نرسيد ، به استثناي 2000 نفر كه اسير گرديدند ، تماماً در جنگ كشته شدند . پس از اين فتح اسكندر اعلان كرد كه تمام شهرهاي يوناني از قيد ايران آزادند ؛ فقط شهر هاليكارناس ( HALICARNASSE ) در تحت رياست اُرُنْ تُبات ( ORONTOBATES ) ايراني و مِمْ نُن يوناني سخت مقاومت كرد وليكن بالاخره مغلوب شد و اسكندر يوناني هاي اين شهر را كه مقاومت نموده بودند بَرده كرده بفروخت . بعد از تسليم شدن هالي كارناس ، مِمْ مُنْ از طرف دريا خود را به كشتي هاي ايران رسانيده چنان بر مقدوني ها برتري يافت كه در دربار ايران اميدوار شدند به اين كه جنگ را آسيا به اروپا ببرند وليكن اين شخص كه وجودش در اين موقع آنقدر مغتنم بود ، در حين عملياتي در شهر مي لِتْ درگذشت و قلب اسكندر از فوت او قوي شد چه او را حريف زبردست خود مي دانست . اسكندر پس از اين كه به كارهاي شهرهاي يوناني تمشييتي داد داخل كاپادوكيّه گرديده به كيليكيّه رفت و بعد به فريكيّه درآمده عزيمت سوريّه نمود . لشگر او براي گذشتن از آسياي صغير به سوريه مجبور بود از سه معبر تنگ و سخت يعني از دربندهاي كيليكيّه و سوريه و امان بگذرد . اين تنگه ها به قدري صعب العبور بود كه چهار نفر نمي توانستند پهلوي هم حركت كنند و با داشتن قواي كمي در اين جاها مي شد مدت ها اسكندر را معطل و تلفات زياد وارد نمود وليكن دربار ايران از اين مواقع نظامي هيچ استفاده نكرد . فنون جنگي در مقدوني و يونان ترقي زياد نموده بود ولي داريوش به همان اسلوب قديم و به جمع آوري سپاه عظيم چريكي توجه داشت . خاري دِموس يوناني كه مانند مِمْ نُنْ لايق و زبردست و در خدمت ايران بود تداركات داريوش را انتقاد كرده گفت اين سپاه عظيم چريكي به چه كار آيد . لشگر كم ولي مشق كرده و ورزيده لازم است تا از حملات اسكندر جلوگيري شود ( چنان كه يوناني ها نوشته اند داريوش متغير گرديده او را بكشت ) .

جنگ ايسّوس – ( 333 ق . م . ) در ايسّوس نزديك خليج اسكندرون داريوش انتظار ورود لشگر اسكندر را داشت و در اين جا نقشه اي در نظر گرفته بود كه اگر قشون او مشق كرده و فرماندهي به عهده سردار متين و رشيدي بود اسكندر در خطر بزرگي مي افتاد وليكن حضور داريوش مانع از گرفتن نتيجه گرديد . توضيح آن كه چون اسكندر از تنگه آمان گذشته به طرف سوريه رهسپار گرديد داريوش از كوه هاي آمان عبور كرده در ايسّوس اردو زد و پشت لشگر اسكندر را گرفت . انتشار اين خبر در اطراف و اكناف عالم اثر عجيبي نمود چنان كه در آتن شادي ها كردند چه مطمئن بودند كه روابط اسكندر با مقدوني قطع شده و اضمحلال لشگر او حتمي است . وليكن اسكندر همين كه وضع را چنين ديد جبهه لشگر خود را برگردانده بي پروا به سپاهيان سنگين اسلحه ايراني در ميسره حمله كرد و اين ها عقب نشسته فرار كردند . داريوش چون عزيمت اينان را ديد خود نيز فرار نمود ( در اين موقع ايراني هاي رشيد خيلي فداكاري كرده نگذاشتند اسكندر به شاه برسد و او فرصت يافت كه بر اسب نشسته فرار كند ) بعد از اين واقعه آن قسمت هاي قشون ايران هم كه دليرانه جنگ مي كردند متزلزل گرديده فرار نمودند . عده سپاهيان داريوش را در اين جنگ 600000 نوشته اند . در جزو اين عده 30000 يوناني اجير بودند و اين ها بعد از متزلزل شدن ساهيان ايراني مدتي پافشاري كرده و مرتباً به طرف كوه رفته مواقع محكمي گرفتند و مقدوني ها جرأت نكردند آنها را تعقيب نمايند . يكي از جهات شكست قشون ايران را از اينجا مي دانند كه چون ميدان جنگ بين دريا و كوه واقع و تنگ بود ، عده زيادي از لشگر ايران به كار نيفتاد و سواره نظام ايران نتوانست عمليات كند . پارْمِنْ يُنْ ( PARMẺNION ) يكي از سردارهاي اسكندر چادرهاي داريوش را كه مادر و زن و دختر و خواهر او در آن بودند با غنايم بسيار تصرف كرد و داريوش در اثر اين شكست تكليف صلح به اسكندر نمود . شرايط صلح اين بود : 1 – ايران 10000 تالان ( 12 ميليون به پول حاليّه ) بپردازد . 2 – تمام ممالك از دجله تا درياي مغرب و بحرالجزاير به مقدوني واگذار شود . 3 – داريوش دختر خود را به اسكندر بدهد و او در ازاي اين گذشت ها صلح نموده خانواده داريوش را مسترد دارد . اين شرايط را اسكندر نپذيرفت و گفت كه اسرا و غنايم و غيره بر اثر فتح متعلق به او مي باشند اما در باب صلح بايد خود داريوش نزد او رفته درخواست آن را بنمايد . پس از آن اسكندر به طرف جنوب براي تسخير سوريه حركت كرد * - * - نوشته اند كه اسكندر در باب شرايط با دوست خود پارْمِنْ يُنْ شور كرد . او گفت اگر من به جاي تو بودم قبول مي كردم . اسكندر در جواب گفت اگر من هم به جاي تو بودم قبول مي كردم - * - * وليكن شهر صور و غَزَهْ ودتي با او جنگ كردند . اولي 7 ماه قشون مقدوني را معطل نمود و بالاخره اسكندر از اين راه بهره مندي يافت كه قسمتي از كشتي هاي فنيقي بعد از مشاهده ضعف ايران فرار كرده به طرف اسكندر رفت و كشتي هاي جزيره قبرس نيز به آنها ملحق شد ولي بعد از ورود سپاه اسكندر به شهر جنگ خاتمه يافت چه صوري ها از جان گذشته مقاومت كردند و مقدوني ها مجبور شدند تقريباً هر خانه را مانند قلعه اي بگيرند ( در اين مورد اسكندر خيلي بي رحمانه رفتار كرد ) مقاومت غزه را از شجاعت باتيس قلعه بيگي اين شهر و فداكاري ساخلو آن كه عرب بود مي دانند . اين ها تا آخرين نفر كشته شده دو ماه اسكندر را معطل نمودند . پس از آن اسكندر به مصر درآمد و مصري ها با آغوش باز او را پذيرفتند . بعد اسكندر به معبد آمّون رفت و كاهنان مصري او را پسر خدا دانستند * - * - مادر اسكندر به او گفته بود كه او پسر خدا است و اسكندر يقين حاصل كرده بود كه اين حرف مادر راست است با همين مقصود به معبد آمّون رفت كه او را پسر خدا بدانند . دو معبد يوناني كه در آسياي صغير بودند نيز او را به اين مقام شناختند - * - * پس از آن او اسكندريه را در كنار درياي مغرب بنا و جذب قلوب از مصري ها نمود و در موقع حركت ، رياست قشون مصر را به يك نفر مقدوني ، رياست ماليه را به يك نفر يوناني و باقي ادارات را به مصري ها سپرد ( 331 ق . م . ) .

جنگ گُوگامِلْ ( GAUGAMẺLES ) – از مصر اسكندر به طرف فرات عزيمت نمود ( 331 ق . م . ) و از رود مزبور گذشته وارد بين النهرين شد . پس از آن از دجله گذشته متابعت ساحل يسار آن را كرد تا در گوگامل نزديك نينواي سابق و آرْبلْ ( اَرْبيل كنوني ) به لشگر داريوش برخورد . اززمان عبور قشون اسكندر از فرات تا ورود آن به گوگامل فرصت هاي خوبي براي داريوش پيش آمد ولي او از اين مواقع هيچ استفاده نكرد . اولاً جلگه بين النهرين براي عمليات سواره نظام ايران بسيار مساعد و با ترتيب دستجات ممكن بود به سبك جنگ گريز صدمات زياد به قشون اسكندر وارد و حركت آن را كُند و بلكه مختل نمود چنان كه پارتي ها در همين جاها با همين ترتيب چند قرن بعد قشون رومي را بيچاره كرده فاتح شدند . ثانياً آب دجله در اين موقع تند و عبور از آن مشكل بود و قشون ايران با داشتن تيراندازهاي ماهر مي توانست مانع از عبور قشون اسكندر گردد يا لااقل تلفات زياد به آن وارد آرد . در گوگامل جنگي در مرتبه سوم بين قشون ايران و اسكندر روي داد . سپاه ايران را يك ميليون نوشته اند وليكن بايد اغراق باشد * - * - كليةً ارقامي را كه مورخين يوناني و شرقي ذكر مي كنند بايد هميشه با احتياط تلقي كرد . يكي از جهات آن اين است كه خدمه بار و بنه و عمله و كارگر و هزاران نفر ديگر را كه در اين موارد جزو قشون و يا عقب آن حركت مي كنند در عده مردان جنگي محسوب مي دارند - * - * اين جا چند فيل جنگي هم تهيه كرده بودند . قشون ايران در اين دفعه ورزيده تر بود و وقتي كه جنگ درگرفت ايراني ها در بعضي از قسمت ها عرصه را بر مقدوني ها تنگ كردند ولي فرماندهي داريوش در اين جا هم باعث هزيمت لشگر ايران شد . توضيح آن كه چون اسكندر پافشاري قشون ايران را ديد حمله بدانجايي كرد كه داريوش روي عرابه جنگي قرار گرفته بود و داريوش همين كه ديد در حوالي او جنگ مي شود فرار كرد و فرار او باعث فرار قسمتي گرديده متدرجاً به قسمت هاي ديگر سرايت نمود و جنگ به شكست ايراني ها منتهي شد و حال آن كه در بعضي از قسمت ها پيشرفت با قشون ايران بود . بعد از اين جنگ اسكندر داريوش را تا آربل كه در مسافت 17 فرسخ از دشت نبرد بود تعقيب كرده بعد به بابل رفت و مانند كوروش بزرگ دست مجسمه بل مَردوك را گرفت و حكم كرد معابدي را كه در زمان خشيارشا خراب كرده بودند تعمير نمايند . پس از آن به شوش درآمد و 50000 تالان طلا كه در خزانه شوش بود تصرف كرد * - * - به پول امروزي تقريباً 60 ميليون تومان - * - * بعد به طرف پِرْسْ پُليسْ ( تخت جمشيد امروزي ) و پاسارگاد ( مشهدمرغاب كنوني ) از راه بهبهان روانه شد . كيسّي ها ( اوكسيان يوناني ها ) باج از اسكندر خواستند زيرا در اواخر دوره هخامنشي معمول شده بود كه شاهان انعامي به آنها مي دادند . بعد از راندن آنها اسكندر به دربندپارس ( كوه گيلويه كنوني ) رسيده دچار مقاومت شديد آرِيُ بَرْزَنّ و سپاهيان او گرديد و چون مقدوني ها از جبهه نتوانستند بر آنها فايق آيند ، اسكندر مجبور شد همان كار كند كه ايراني ها در ترموپيل كردند و بنابراين قسمتي از قشون يوناني از كوره راه ها حركت كرده پشت سر مدافعين را گرفت و آنها را قلع و قمع نمود . اين يگانه مدافعه مرتب و صحيحي بود كه در اين زمان به عمل آمد . بعد از ورود به پرس پليس اسكندر كشتاري در شهر راه انداخت و قصر شاهان هخامنشي را آتش زد و اهالي را بَرده كرده بفروخت * - * - ديو دور و كَنْتْ كورس و پلوتارك چنين نوشته اند ولي آرّيِنْ ساكت است - * - * تا مردم ايران بفهمند كه سلطنت هخامنشي ها خاتمه يافته و نيز از ايراني ها در ازاي آتشي كه به شهر آتن در زمان خشيارشا زده بودند انتقام كشيده باشد . در اين جا علاوه بر ذخاير خزانه ، 120000 تالان به تصرف اسكندر درآمد * - * - به پوي امروزي ، 144 ميليون تومان - * - * . پس از تسخير پرس پليس اسكندر به همدان رفت ( 330 ق . م . ) و در آنجا خزانه خود را كه بالغ بر 180000 تالان بود گذاشته ، 6000 مقدوني براي محافظت آن بگماشت و خودش از راه ري براي تعقيب داريوش حركت كرد چه او با وجود شكست هاي پي در پي هنوز از پاي ننشسته و در صدد تهيه سپاه جديدي بود . وقتي كه اسكندر به نزديكي دامغان امروزي رسيد ، شنيد كه بسْ سوس ( BESSUS ) والي باختر و بَرَسُنْتِسْ ( BARASANTES ) والي رُ ّخج داريوش را گرفته اند . اسكندر بشتافت تا به آنها برسد اما بس سوس همين كه از آمدن اسكندر مطلع شد به داريوش زخم مهلكي زده فرار كرد و اسكندر وقتي رسيد كه داريوش فوت كرده بود . به امر اسكندر نعش او را با تشريفات به پاسارگاد برده دفن كردند . پس از آن اسكندر حركت كرده به مملكت تَپوري ها ( طبرستان ) و از آنجا به وَركان ( گرگان امروزي ) رفت . موافق روايات پارسي هاي زرتشتي اسكندر بعد از تسخير ايران آوستا را از گنج شاپيكان به دست آورده امر كرد بعضي از قسمت هاي آن را كه راجع به طب و نجوم بود به زبان يوناني ترجمه نمايند و باقي را در آتش انداخت . محققين نتوانسته اند معلوم نمايند كه گنج شاپيكان كجا بوده است.

تمدن ایران در دوره ی هخامنشیان

تمدن ايران در دوره ي هخامنشي

 

 

وسعت دولت هخامنشي – هرودوت قسمت هاي اداري ايران را بنا بر ماليات هايي كه به خزانه دولت مي دادند معين كرده و جمعاً 26 ايالت را اسم برده ولي نوشته هاي هرودوت راجع به زمان بعد از داريوش اول است يعني وقتي كه تراكيّه و مقدوني از ايران مجزا شده بودند چون دولت هخامنشي در زمان داريوش بزرگ به اعلي درجه وسعت خود رسيد پس بهترين سند تاريخي از اين حيث كتيبه ايست كه در مقبره ي اين شاه در نقش رستم كنده شده . موافق اين كتيبه عده ايالات ايران سي است و وسعت آن در اين زمان چنين بوده : از شرق به غرب ، از سواحل غربي اقيانوس هند تا سواحل درياي آدرياتيك و قرتاجنه ، از شمال به جنوب ، از ماوراء سيحون تا حبشه * - * - مضمون عين كتيبه در ذيل بيايد - * - * بنابراين ايران هخامنشي را مي توان بزرگ ترين دولتي دانست كه تا آن زمان تشكيل شده بود و 46 نوع مردم از نژادهاي مختلف با مذاهب و زبان ها و عادات و اخلاق گوناگون در ممالك وسيعه ايران زندگاني مي كردند . معلوم است كه قسمت هاي پر جمعيت و با ثروت ايران آنروزي ايالات غربي آن مانند آسياي صغير و مستعمرات يوناني و بابل و فنيقيه و مصر بودند زيرا اين قسمت ها از جهت اراضي حاصلخيز و از حيث تمدن و صنايع و تجارت آبادترين جاهاي عالم آنروزي محسوب مي شدند . ولايات هند نيز از قسمت هاي پر جمعيت و معمور و با ثروت عالم بودند . از اين جا معلوم است كه ايران آنروزي مانند پلي اين قسمت هاي زرخيز را به هم اتصال مي داد و كاروان هاي تجارتي از شرق به غرب يا به عكس از ايران يا ممالك آن مي گذشتند .

تشكيلات – از ممالك تابعه ايران هر مملكتي آزاد بودند كه موافق معتقدات مذهبي خود رفتار نمايند . مذهب شاهان هخامنشي و اهالي ايران به هيچ وجه به آنها تحميل نمي شد . عادات و اخلاق و زبان ملل تابعه محفوظ و علاوه بر آن هر مملكتي مختار بود كه مؤسسات ملي و سلسله امراء و روحانيين خود را حفظ نمايد ( مانند مصر و قبرس و فنيقيِّه و يوناني هاي آسياي صغير و غيره ) ولي در ازاي اين گذشت ها مي بايست همه اهالي خود را بندگان شاه بدانند يعني ماليات هاي مقرره را بپردازند و سپاهي در موقع جنگ به جاهايي كه دربار معين مي كرد بفرستند . بنابراين اطاعت ممالك از احكام و اوامر شاه شعاري بود كه وحدت ممالك وسيعه ايران را مي رساند . براي حفظ اين وحدت داريوش بزرگ تشكيلاتي به ممالك داد كه در جاي خود ذكر كرديم ولي نبايد تصور كرد كه اختيارات شاهان هخامنشي در شرق و غرب يكسان بوده زيرا جريان تاريخ در شرق و غرب به يك نحو نبود . در غرب ملل سامي نژاد به مركزيت عادت نموده بودند در صورتي كه در شرق ترتيبات آرياني قوت داشت و تشكيلات آنها پنج درجه اي بود . بنابراين شاهان هخامنشي با اين كه از بابل مركزيت را اقتباس كردند ، باز در مقابل عاداتي كه از قرون عديده در مردمان آرياني ريشه دوانيده بود ، مجبور شدند ترتيب وراثت را در ولادت ممالك شرقي حتي المقدور حفظ نمايند . اين ترتيب را در ممالك غربي هم در ابتدا مي خواستند مرئي دارند ولي بعد كه مضرات آن را ديدند از اجراي آن در غرب منصرف شدند * - * - مثلاً كوروش بزرگ در ابتدا يك نفر ليدي را به حكومت ليديّه گماشت و بعد به واسطه طغيان او والي ايراني معين كرد كمبوجيه نيز در مصر مي خواست پادشاه سابق مصر را به سلطنت برقرار كند ولي بعد به واسطه شركت او در كنكاشي بر عليه ايراني ها از اين خيال منصرف شد . ذكر موارد ديگر در اين مختصر نمي گنجد . هرودوت اين رفتار پارسي ها را مانند يك امر فوق العاده تلقي و براي اين كه يوناني ها باور نمايند ، امثالي ذكر كرده - * - * در اين زمان ترتيبات آرياني هنوز به اندازه اي قوي است كه داريوش بزرگ در موقع معرفي خود در كتيبه ها رعايت آن را لازم مي داند و گويد : من داريوشم ، پسر ويشتاسب ( خانواده ) ، هخامنشي ( تيره ) ، پارسي ( قوم ) ، آرياني ( ملت ) . تفاوت ديگر ممالك غربي از ايالات شرقي اين بود كه شاهان هخامنشي ممالك غربي را مانند آسياي صغير و بابل و مصر و غيره ممالك مفتوحه و يك نوع ملك خود مي دانستند . راجع به ماليات هايي كه گرفته مي شد در جاي خود ذكري شده كلمه اي چند بايد در باب عدليّه گفته شود .

داوري و مجازات ها – از اطلاعات ناقصي كه در اين باب رسيده معلوم است كه شخص شاه بر تمام قضات حكومت داشت و در درجه نهايي رسيدگي كرده حكم مي داد . در ولايات نيز قضاتي بودند كه به امور حقوقي رسيدگي مي كردند . تقصيرات سياسي و تقصيرات راجع به امنيت در مركز از صلاحيت شاه بود و در ايالات از صلاحيت ولات . به تقصيرات مهم سياسي خود شاه رسيدگي مي كرد . از تتبّعات محققين معلوم شده كه به عدالت در ايران قديم اهميت مي دادند و شاهان نسبت به قضات خيلي سخت و گاهي هم بي رحم بودند چنان كه سي سام نِسْ نامي را كه شغل قضايي داشت و رشوه گرفته بود كمبوجيه محكوم به اعدام كرد و بعد از اعدام امر نمود پوست او را كنده روي مسندي كه براي قضاوت مي نشست پهن نمايند و شغل اين قاضي را بعد به پسر او داده مجبورش نمود كه روي اين مسند بنشيند . اردشير اول نيز با قضاتي كه بر خلاف حقانيت حكم مي دادند با كمال سختي رفتار مي كرد . موافق قانون يا عادات آن زمان در ازاي جنايتي كه در مرتبه اولي كسي مرتكب شده بود حكم اعدام صادر نمي شد و حتي خود شاه هم در مرتبه اولي حكم اعدام نمي داد . كليةً موافق عقايدي كه در باب عقوبت هاي اخروي داشتند در مجازات هاي دنيوي هم به اين عقيده بودند كه اگر كسي مرتكب كار بدي شده در مقابل كارهاي خوب او را هم بايد در نظر گرفت و اگر كارهاي بد او برتري دارد مجازات داد . بنابراين داريوش اول درباره ي يك نفر قاضي كه محكوم به اعدام شده بود حكم كرد او را از صليب به زير آرند و گفت اين قاضي خدماتي نيز كرده و نيز وقتي كه والي آسياي صغير ، سرهيسْ تيهْ ياغي يوناني را براي داريوش فرستاد چنان كه هرودوت نوشته شاه مغموم شده والي را ملامت كرد كه چرا او را زنده نفرستاد و امر كرد سر را شسته با احترام دفن كنند چه اين شخص خدمت بزرگي به ايران و داريوش در موقع سفر جنگي او به مملكت سكاها در دانوب نموده بود . در موارد خيانت مهم به شاه و مملكت معمول بود كه مقصر را به پايتخت آورده گوش ها يا بيني او را بريده و بعد از نشان دادن به مردم او را به ولايتي كه محل خيانت بود ، برده ، مي كشتند .

سپاه – غير از ده هزار نفري كه به عنوان لشگر جاويدان مي بايست مسلح و حاضر به خدمت باشند و به جز ساخلوهاي ولايات ، باقي قسمت ها چريكي بودند يعني در مركز و ولايات در موقع لزوم از اهالي عده لازم مي گرفتند و اين عده كه بعضي اوقات به صدها هزار نفر مي رسيد ، ورزش نكرده و مشق نديده با زبان ها و عادات و مذاهب مختلفه در جايي جمع مي شدند و رابطه معنوي با هم نداشتند . اين است كه مي بينيم در اين زمان قشون ايران قادر به اجراي نقشه هاي جنگي يا عقب نشيني منظمي نيست و همين كه حمله سختي از طرف دشمن مي شود ، اگر قسمتي از لشگر خود را باخت ، تمام قسمت ها رو به هزيمت گذارده ، كشته يا متفرق مي شوند . يكي از جهات عدم بهره مندي ايران در جنگ هاي يونان اين بود كه اسلحه دفاعي سپاهيان محكم نبود . راست است كه اسلحه سپاهيان جاويدان خوب بود ولي اين سپاه در قلب لشگر جا مي گرفت و اگر در موقع حمله در صفوف دشمن داخل مي شد جناحين كه اسلحه خوب نداشتند نمي توانستند به همان اندازه پيش بروند و باالنتيجه اين سپاه هم مجبور به عقب نشيني مي گرديد . در امور دريانوردي ايراني ها در موقع لزوم از فنيقي ها و يوناني هاي آسياي صغير و جزيره قبرس استفاده مي كردند و خبري نيز هست كه ايراني ها دريانوردان بدي نبودند . بالحاصل بايد گفت كه دولت هخامنشي امنيت ممالك وسيعه ايران را حفظ مي كرد و ظلم و تعدي زياد هم به مردم نمي شد به خصوص در زمان كوروش بزرگ و داريوش اول . از اين جهت مردم مي توانستند به زراعت و كسب و تجارت با فراغت خيال بپردازند . مردمان غير ايراني هم از اين امنيت متمتع مي شدند و اشخاص غني و با ثروت در ممالك ايران و تابعه ايران كم نبودند * - * - چنان كه ذكر هرودوت از پي ثيوس كه در فوق گذشت شاهد اين معني است اگر چه مبالغه در ارقام تقديمي او به خشيارشا شده - * - *

مذهب – شاهان هخامنشي تعصب مذهبي نداشتند و بنابراين هر ملتي را به معتقدات خود وا مي گذاشتند و به اين هم اكتفا نكرده آداب مذهبي ساير ملل را در ممالك آنها به جا مي آوردند مثلاً بابلي ها نوشته اند كه كوروش بل مَردوك رب النوع بزرگ بابلي را مي پرستيده و داريوش در نوروز هر سال دست هيكل رب النوع مزبور را مي گرفته و نيز مصري ها راجع به داريوش عقيده داشتند كه مذهب مصري ها را در معبد بزرگ سائيس برقرار كرد . معلوم است كه اين رفتار شاهان هخامنشي تا اندازه اي از نظر سياسي و براي جذب قلوب بود وليكن باز اين سؤال پيش مي آيد كه اين شاهان چه معتقداتي داشتند كه به آنها اجازه مي داده نسبت به مذاهب ديگران به نظر اغماض بنگرند و حتي آداب مذهبي آنها را به جا آرند . مورخين يوناني در باب مذاهب ايراني ها نه دقيق شده و نه به شرح پرداخته اند بنابراين آن چه راجع به اين مطلب استنباط شده كلياتي است كه از آوستا و كتيبه ها و آثار شاهان هخامنشي به دست آمده . موافق اين مدارك چنين به نظر مي آيد كه شاهان هخامنشي پيروان مذهب زرتشتي بوده اند زيرا در كتيبه هاي آنها خداي بزرگ اَهورَ مَزده است و چنان كه معلوم است اين اسم اختصاص به مذهب زرتشت دارد . اما در كتيبه هاي اردشير دوم كه در شوش و همدان كشف شده چيز تازه اي مشاهده مي شود . اين شاه راجع به بنايي گويد : من صورت مهر و ناهيد را ساخته در آن گذاردم . از اين جا بايد استنباط كرد : اولاً پرستش مهر كه از قديم در مذهب آريان هاي ايراني بوده و آن را رب النوع آفتاب دانسته به نام او قسم مي خوردند در اين زمان قوت گرفته بود . ثانياً چون ساختن صورت خدا يا ارباب انواع و پرستش اين صورت ها برخلاف مذهب آريان هاي ايراني و زرتشت بوده و با اين حال اردشير دوم صورت مهر و ناهيد را ساخته پس معتقدات بابلي ها و عيلامي ها در مذهب شاهان هخامنشي اثر كرده و مذهب آنها را آلوده به خرافاتي نموده بود . در باب ناهيد عقايد مختلف است . بعضي پرستش آن را در ايران قديم از اثر بابل مي دانند و برخي عقيده دارند كه ايراني ها از قديم آن را مي پرستيده اند * - * - ناهيد چنان كه در دوره ساساني ديده مي شود يَزَتَ يا رب النوع آب ها بود - * - * . بايد نيز در نظر داشت كه تفاوت ديگري هم در مذهب شاهان هخامنشي با آن چه در مذهب زرتشت در قرون بعد ديده مي شود بوده . توضيح آن كه موافق مذهب زرتشت دفن ميت جايز نيست زيرا زمين را مقدس و آلودن آن را گناه بزرگ مي دانند ولي شاهان هخامنشي مقبره داشتند . از اين چيزها مي توان استنباط كرد كه مذهب شاهان هخامنشي تفاوت هايي با مذهب زرتشت داشته اما اين كه مردم ايران در آن زمان چه مذهبي داشتند مداركي در دست نيست كه بتوان به تحقيق در اين باب چيزي گفت . ظن قوي اين است كه بعد از اَهورَ مزْدَ چهار عنصر را مي پرستيده اند : 1 – نور ( آفتاب و ماه )  2 – آب  3 – خاك  4 – باد . مُغ ها در اين دوره نفوذي در امور دولتي نداشتند و فقط براي اجراي آداب قرباني و قربان كردن دعوت مي شدند . پس از آنچه گفته شد يك سؤال بي جواب ماند : جهت تسامح و تساهلي كه شاهان هخامنشي نسبت به مذاهب ديگر داشته اند چه بوده ؟ جهت آن اولاً از اين جا است كه هر چند مذهب زرتشت در اين دوره بيش از پيش در ايران منتشر مي شده ولي هنوز به درجه اي قوت نيافته بود كه مذهب رسمي گرديده باشد . ثانياً آريان ها در امور مذهبي نظر تسامح و تساهل را از قديم تا جايي كه اطلاعات ما صعود مي كند هميشه داشته اند و دولت هخامنشي نه به قدري در تحت نفوذ ملل سامي نژاد درآمد بلكه به كلي اين صفت را گم كرده باشد . در امور سياسي به آنها نزديك شد ولي در امور مذهبي خصايص آرياني خود را حفظ كرد . دولت ساساني بيشتر در تحت تأثير ملل سامي نژاد آسياي غربي و امپراطوري روم و بيزانس درآمد و اين صفت را هم فاقد شد . پايين تر اين نكته روشن تر خواهد بود . چون اطلاعات ما راجع به مذهب زرتشت از دوره ساساني است ، شرح اين مذهب را به آن دوره محول مي كنيم تا بي مدرك چيزي گفته نشود .

طبقات – راجع به طبقات اين دوره اطلاعات مبسوطي نداريم و آن چه از نوشته هاي مورخين يوناني و ساير چيزها مي توان استنباط كرد اين است كه طبقه اولي از نجبا يا خانواده هاي قديم تركيب يافته بود زيرا ديده نمي شود كه روحانيون در اين دوره نفوذي داشته باشند . در ميان طبقه اشراف شش خانواده پارسي و شش خانواده مادي مخصوصاً طرف توجه بودند . رؤساي شش خانواده پارسي حق داشتند كه بي اجازه وارد سراي شاه شوند . سفارت و سرداري و ايالت غالباً بر رؤساي خانواده هاي مزبور يا اعضاء آن و بعد از آنها به خانواده هاي مادي محول مي گرديد . تشكيلات روحانيون چه بوده نيز معلوم نيست . در اين دوره دو طبقه ديگر نيز وجود داشته . طبقه برزگر و طبقه تجار و كسبه ولي از احوال آنها و تشكيلاتي كه داشته اند اطلاعي نداريم . ظن قوي اين است كه احوال آنها در اين دوره هم مانند دوره ساساني بوده چنان كه در جاي خود بيايد . از آنجا كه ايران يگانه راه بين دنياي غربي و ممالكي مانند هند و آسياي وسطي بود و اين كه داريوش اول به خيال يافتن راه نزديكي بين درياي مغرب و خليج فارس و بحر عمّان افتاده شعبه رود نيل را به بحر احمر وصل كرد . چنين استنباط مي شود كه به تجارت در آن زمان اهميت مي دادند و ساختن راه ها هم فقط از نقطه نظر سياسي و نظامي نبوده و اين كه هرودوت گويد : « استفاده از چاپارخانه ها اختصاص به چاپارهاي دولتي داشته » مقصودش استفاده از اسب هاي دولتي است كه در چاپارخانه ها بوده و واضح است كه كاروان هاي تجارتي از راه استفاده مي كردند . بودن شهرهاي معظمي مانند بابل و صور و سارد و غيره در قلمرو ممالك ايران اين نظر را تأييد مي كند چه اين شهرها مراكز تجارت و صنعت آن زمان بودند .

صنايع – شاهان هخامنشي خصوصاً داريوش اول و خشيارشا بناهايي در محلي كه اكنون موسوم به تخت جمشيد است و در جاهاي ديگر كرده و كتيبه هايي نويسانده اند . اگر چه بناها خراب شده وليكن آثاري از آنها در تخت جمشيد و شوش و پاسارگاد باقي است . راجع به معماري و حجاري و صورت ها و كتيبه هاي زمان هخامنشي علماي فن دقيق شده اند تا معلوم نمايند كه اين معماري ها و حجاري ها از خود ايراني ها است يا تقليد نموده اند و اگر تقليد كرده اند ، اقتباس از كدام مملكت است . از نتيجه تحقيقات معلوم شده كه معماري و حجاري ايراني در دوره هخامنشي صنعتي است تركيبي كه هر قسمتي از آن از مملكتي اقتباس شده و سهم ايراني آن در چيزهايي است كه اين شيوه ها و سليقه هاي مختلف را با هم ربط داده و تناسبي بين آنها ايجاد كرده . ممالكي كه صنايع مذكوره از آنها اقتباس شده از قرار ذيل است : بابل ، آسور ، مصر و شهرهاي يوناني آسياي صغير . ساختن عمارات روي بلندي ها يا تپه هاي مصنوعي و دادن پله ها از دو طرف و صورت سازي ها در درگاه ها و پله ها تقليد آسور است . استعمال خشت به جاي آجر نيز پيروي از آسور است وليكن در عمارات هخامنشي پي عمارات و ستون ها و پله ها از سنگ است و به همين جهت اين قسمت ها باقي مانده و آن چه خشت بوده به كلي خراب شده . در عمارات هخامنشي به ستون ها و عده آنها اهميت زياد داده اند و اين اقتباسي است كه ايراني ها از هي پوسْتيل * - * - هي پوستيل تالار بزرگ يا چنان كه در ايران مصطلح گرديده چهل ستون معابد مصري است - * - * معابد مصري بعد از فتح مصر كرده اند . نفوذ مصر در تزيينات بالاي شاه نشين ها و درگاه ها نيز مشاهده مي شود و نيز در مقابري كه داريوش و ساير شاهان هخامنشي در كوه كنده اند ، حجاري هايي يافته اند كه شيوه آن اقتباس از حجاري معابد زيرزميني مصري ها است وليكن به مناسبت اختلاف مذهب در آن تصرفاتي شده از قبيل آتشكده و تجلي اَهورَ مَزدَ و غيره . نفوذ يونان را نمي توان صحيحاً معلوم كرد وليكن گمان مي كنند كه استادان يوناني در حجاري هاي عمارات دخالت داشته اند . پلين * - * - عالم رومي كه در قرن اول ميلادي مي زيسته و تصنيفات زياد راجع به علوم طبيعي از خود گذاشته . تصنيفات مزبوره براي تاريخ عهد قديم هم گرانبها است - * - * نوشته كه صنعتگران يوناني در خدمت شاهان هخامنشي بوده اند و اسم تِل فانس يوناني را از شهر فوسه كه براي داريوش و خشيارشا كار كرده است برده . سرستون هاي عمارات هخامنشي معلوم نيست از كجا آمده . گمان مي كنند كه اصل سرستون از آسور اقتباس شده وليكن سر گاو نر با قسمتي از سينه و دست او كه روي ستون از دو سمت قرار گرفته اختراع خود ايراني ها است . راجع به كاشي هايي كه بدنه ي ديوار تالارها را مي پوشيده و نمونه هايي از اين كاشي ها به دست آمده و حالا در موزه لوور پاريس است ، عقيده ي علماء فن اين است كه كاشي سازي اصلاً از بابل اقتباس گرديده وليكن در ايران ترقي كرده بدين معني كه كاشي هاي ايراني ، نقش هاي برجسته دارد و مانند كاشي هاي بابل مسطح نيست . صنايع هخامنشي با وجود اقتباسات مذكوره خصايصي دارد كه به واسطه آن صنايع ملي محسوب است : اول – تناسبي كه بين شيوه هاي مختلف در موقع تركيب آنها ايجاد كرده اند و حال آن كه هر كدام از شيوه ها از مملكتي اقتباس شده . دوم – عظمت و بزرگي بناها چه اين عظمت در هيچ جا سابقه ندارد . سوم – كثرت تجمل و تزيينات . اين نكته آخري از اين جهت است كه صنعتگران براي شاهان كار كرده اند و صرفه جويي مورد نداشته است .

آثار دوره ي هخامنشي – از آثار باقيه معلوم است كه شاهان هخامنشي هر كدام بناهايي نموده اند وليكن چون غالباً اين بناها از خشت خام مي شده ، به استثناي پله ها و ستون ها يا حيواناتي كه به تقليد آسوري ها از سنگ ساخته اند ، جز خرابه هايي از اين آثار باقي نمانده . در پاسارگاد كه پايتخت قديم سلسله هخامنشي بود و اكنون موسوم به مشهد مرغاب است ، كوروش بزرگ به يادگار فتح خود نسبت به مادي ها بنايي كرده . اگر چه تماماً جز ستون هايش خراب شده ، با وجود اين نشان مي دهد كه زماني كه آباد بوده چه صورت داشته . از آثاري كه مانده معلوم است كه صورت هايي در اين جا حجاري كرده بودند وليكن از بين رفته و كتيبه اي هم حدس مي زنند از كوروش بوده كه محو شده . در نزديكي اين بنا يك بناي عظيمي است از سنگ كه داراي شش مرتبه است  . اين بنا امروز موسوم به قبر مادر سليمان است . محققين آن را قبر خود كوروش مي دانند . در نزديكي بنا كتيبه اي هم يافته اند كه ترجمه اش اين است : « من كوروش شاه هخامنشي هستم » . در پاسارگاد باز صورتي است برجسته كه در سنگ حجاري شده . اين شخص ايستاده ، دستش به پيش دراز و داراي دو پر است و از حيث پرها به بعضي از صورت هاي آسوري شبيه است ولي ريشش ريش پارسي و تاجش مصري و لباسش عيلامي مي باشد . سابقاً تصور مي كردند كه اين صورت كوروش است وليكن حالا به اين عقيده اند كه ملكي را خواسته اند بنمايانند . راجع به پاسارگاد بايد گفت كه از قرار كشفيات اخيره ، اين محل از حيث آثار خيلي قديم است و شهر بزرگي بوده .

در تخت جمشيد كه يوناني ها آن را ( پِرْسْ پُليس ) ناميده اند و پايتخت جديد شاهان هخامنشي بوده * - * - معلوم نيست اسم تخت جمشيد به پارسي چه بوده . وجه تسميه پاسارگاد هم محققاً معلوم نيست - * - * خرابه ها و آثار قصور و ابنيه زيادي ديده مي شود كه قسمت هاي سنگي اش باقي مانده . قسمت عمده اين بناها را داريوش اول و خشيارشا ساخته اند . قصور روي بلندي وسيعي است كه آن را تخت جمشيد مي نامند و پلكاني شخص را به بلندي مزبور هدايت مي كند . پهناي پلكان 7 ذرع و عده پله ها 106 است . اين پله ها منتهي به يك عرصه بلندي مي شود كه در آن جا تالار صد ستوني واقع بوده . قصور داريوش و خشيارشا نيز در اين جا واقع است . تالار خشيارشا در ابتدا 64 ستون داشته كه 13 عدد آنها هنوز ايستاده . ارتفاع ستون ها تقريباً 20 ذرع است . پلكان مزبور مزين به حجاري هايي است كه تصاوير رجال درباري و اشخاص ديگر را نشان مي دهد . تخت داريوش روي دست 28 مجسمه قرار گرفته و هر يك از مجسمه هاي سنگي ، نماينده مملكتي مي باشد . داريوش بر تخت قرار گرفته و پشت او شخصي ايستاده كه گمان مي كنند خشيارشا بوده .

در نقش رستم – از مقابر شاهان هخامنشي سه مقبره در پشت تخت جمشيد و مابقي در يك فرسخي محل مزبور موسوم به نقش رستم واقع است . اين مقابر در كوه ها كنده شده . در نقش رستم سردابي در درون مقبره ساخته شده كه عبارت از يك دهليز و يك اتاق مي باشد . اين سرداب داراي 9 قبر است . چون مقابر مزبوره جز مقبره داريوش كتيبه ندارد ، نمي توان معين كرد كه متعلق به كدام يك از شاهان هخامنشي است .

در شوش – از حفريات شوش معلوم شده كه هخامنشي ها ابنيه و عمارات زياد در اين جا ساخته اند ولي حالا ابنيه مزبوره تل خاكي است . از حفريات شوش سرستوني به دست آمده كه متعلق به زمان داريوش اول است و ديولافوا فريزي * - * - فريز FRISE پيشاني يا كتيبه اي را گويند ولي راجع به صنايع عهد قديم ، صورت سازي هاي روي ديوار را به طوري كه دراز و باريك باشد نيز فريز نامند - * - * يافته كه از كاشي ها ساخته شده و در صورتي كه اين كاشي ها را به هم وفق دهند ، صورت سه نفر نظامي ايراني مشاهده مي شود كه به لباس نظامي آن زمان ملبس و اسلحه اين دو نفر كمان و تركش و نيزه ايست كه به دست گرفته و از زمين ، بلند نگاه داشته اند ؛ گويي كه در حال دادن سلام نظامي بوده اند . كاشي هاي مذكور ديوار تالار يا ( اَپادَن ) قصر شوش را مي پوشيده و زينت آن بوده . اين صورت ها اكنون در موزه لوور پاريش معروف به تيراندازان ايراني يا جاويدان ها است * - * - LES IMMORTELS زيرا تصور مي كنند كه نمونه اي از سپاهيان جاويدان مي باشند - * - * .

سروستان و فيروزآباد – اين دو محل در راه شيراز به داراب گِرد و بندرعباس واقع است . در اين جاها طاق ها و گنبدهايي از بناهاي سابق مانده . ديولافوا اين دو بنا را از زمان كوروش بزرگ مي داند و به اين عقيده است كه ساختن طاق اختراع ايراني است نه اقتباس از رومي ها .

آثار آتشكده هايي نيز در جاهاي مختلف ايران به اسم آتشگاه ديده مي شود . يكي از معروف ترين آنها سنگ كعبي است كه موسوم به تخت طاووس مي باشد و در پاسارگاد در نزديكي قبر كوروش واقع است . اين سنگ يكي از پايه هاي آتشكده بوده . قبل از ختم اين مبحث لازم است گفته شود كه در ايران بعضي تخت جمشيد را با استخر مخلوط كرده تصور مي نمايند كه هر دو يكي است . استخر شهري بوده كه بعضي از محققين تاريخ بناي آن را منسوب به زمان قبل از آمدن مردمان آرياني به ايران مي دانند و لااقل متعلق به 2000 سال ق . م . است و حال آن كه تخت جمشيد در قرن ششم ق . م . بنا شده .

زبان و خط – كتيبه هاي شاهان هخامنش بعضي در سه زبان يعني به پارسي قديم ، عيلامي و آسوري نوشته شده و برخي فقط به پارسي قديم . كتيبه اي كه به سه زبان مذكور به علاوه آرامي نوشته شده باشد ، نادر است . اين كتيبه ها را به استثناي زبان آرامي به خطوط ميخي يعني با علاماتي كه شبيه ميخ است نوشته اند و علامات مزبوره به طور افقي يا عمودي استعمال و از چپ به راست در سنگي كنده شده . خط ميخي پارسي از خطوط ميخي عيلامي و آسوري به مراتب سهل تر است زيرا تقريباً براي هر صدايي علامتي هست . از كتيبه ها بدواً چنين به نظر مي آيد كه زبان ايران در دوره هخامنشي ، زبان پارسي قديم بوده يعني زباني كه جد زبان امروزي ما است زيرا زبان امروزي ما اززبان پهلوي آمده و آن از زبان پارسي قديم ولي تحقيقات عميقه اين نظر را تغيير مي دهد . توضيح آن كه از سنجش كتيبه هاي هخامنشي با قواعد صرفي زبان پارسي قديم چنين استنباط مي شود كه اين زبان در دوره هخامنشي به خصوص در اواخر آن اختصاص به كتيبه ها و فرامين داشته و در محاوره زبان پهلوي يا زباني كه نزديك به پهلوي بوده استعمال مي شده اما اين كه زبان پارسي قديم چه زباني است ، بايد در نظر داشت كه اين زبان مانند زبان سانْسكِريتي يعني زباني كه كتاب مقدس هندي ها در آن نوشته شده و زبان آوستايي يعني زباني كه آوستا كتاب مقدس زرتشتي ها در آن انشا شده از زبان مشترك آريان ها آمده يعني اين سه زبان مثل سه برادر از يك پشت اند اما از زبان مشترك آريان ها يا پدر جد زبان امروزي ما ، هيچ نوع آثاري در دست نيست زيرا اين زبان مزبور را مردمان آرياني در حدود لااقل 3000 ق . م . حرف مي زدند و تاريخ نوشته هاي مردمان آرياني نژاد از 1400 سال ق . م . بالاتر نمي رود ( ريگ وِدا كتاب مقدس هندي ها )

كتيبه ها – شاهان هخامنشي كتيبه هايي در جاهاي مختلف ايران نويسانده اند . عده كتيبه هايي كه تا حال كشف شده چه بر بناها و چه بر آثار و اشيا ، به 40 بالغ است . مهمترين اين كتيبه ها از داريوش بزرگ و معروف تر و مفصل ترين كتيبه اين شاه ، كتيبه بزرگ بيستون است كه به سه زبان يعني پارسي قديم و عيلامي و آسوري كنده شده . داريوش در اين جا نسب خود را ذكر مي كند ، بعد شرح واقعه بردياي دروغي و شورش هايي كه در بدو سلطنت او روي داده و لشگر كشي هايي كه براي رفع شورش ها نموده ، شرح داده ( مضامين آن را در فوق ذكر كرده ايم ) . در خاتمه مي گويد كه شورش ها از جهت دروغ گويي اشخاصي بود چه هر يك در ايالتي خود را از دودمان شاهي خوانده ، مردم را فريب دادند . عين عبارت يكي از بندهاي آخري كتيبه اين است : « اي آن كه پس از اين شاه خواهي بود ، با تمام قوا از دروغ بپرهيز . اگر فكر كني چه كنم تا مملكتم سالم بماند ، دروغگو را به بازپرس در آر .... دروغگو و آن كه را كه بيداد كند ، دوست مباش . از آن ها با شمشير بازخواست نما » . در پايان كتيبه دعا مي كند درباره كساني كه اين آثار را حفظ كنند و مضمون آن را به مردم بگويند .

پس از اين كتيبه ، معروف ترين كتيبه داريوش موسوم به كتيبه نقش رستم است كه اطلاعاتي راجع به وسعت ايران آن زمان مي دهد * - * - چون اين كتيبه وسعت ايران را در آن زمان مي رساند ، قسمتي از آن در اين جا درج شد تا ضمناً نمونه اي هم از انشاء آن زمان و عناوين و القاب شاهان هخامنشي باشد : « خداي بزرگي است اَهورَ مَزد كه اين زمين را آفريده ، كه آن آسمان را آفريده ، كه بشر را آفريده ، كه خوشي را براي بشر آفريده ، كه داريوش را شاه كرده ، يگانه شاهي از بسياري ، يگانه قانون گذاري از بسياري ، منم داريوش شاه بزرگ ، شاه شاهان ، شاه ممالك ، شاه اين بوم پهناور تا آن دورها ، پسر ويشتاسْبْ ، هخامنشي ، پارسي پسر پارسي ، آرياني از نژاد آرياني . داريوش شاه مي گويد با اراده اَهورَ مَزد اين است علاوه بر پارس ، ممالكي كه در تصرف من است و بر آنها حكومت مي كنم و به من باج مي دهند و آن چه فرمان من است ، اجرا مي كنند و در آن جاها قانون من محفوظ است .

 

اسامي قديمه

اسامي امروزي

اسامي قديمه

اسامي امروزي

مادَ

مملكت مادْ

اَثورا

آسور

خُووَجَ

خوزستان

اَرَبايُ

عربستان

پَرْثَوَ

پارت ( خراسان گرگان )

مودْرايا ( يه )

مصر

هَرَاي وَ

هرات

اَرْمَينَ

ارمنستان

باختِريشْ

باختر - بلخ

كتَ پَ توكَ

كاپادوكيه ( قسمت شرقي آسياي صغير )

سوغودَ ( سوغْده )

سُغْد ( بخارا سمرقند )

سْپرْدَ

مغرب آسياي صغير يا شهر سارد

خْوارَزْميشْ

خوارزم ( خيوه )

يَ ئونَ

يوناني هاي آسياي صغير

زَرَنْ ك

سيستان

سَكاتي يَ ترَدَرَيا

سَك هاي آن طرف دريا

هَرَخوواتيشْ

رُخَجْ ( افغانستان جنوبي تا قندهار )

سْكودْرَ

مقدوني

ثَ تَ گوشْ

پنجاب هند

يَ ئو ناتَكَ بَرا

يوناني هاي سپردار ( تراكيه امروزي )

گِنْدارَ

كابل و پيشاور

پوتي يا

سومالي و عدن امروزي

هينْدوسْ

سِنْدْ

كوشيا ( كوشا )

حبشستان

سَكاهومَ وَرْكَ

سَك هاي ماوراء سيحون

مَكْيا ( مَچيا )

بَرْقَهْ

سَكاتيگرَ خَئودا

سَك هاي ماوراء سيحون

كرْخا ( كرْكا )

قرَرتاجنه

بابيروسْ

بابل

 

 

اين جدول در كتيبه نيست و براي تطبيق اسامي قديمه و جديده در اين جا ترسيم شده - * - * . از كتيبه هاي داريوش كه در خارج ايران كشف شده ، كتيبه اي است كه در تنگه ( سوئز ) كشف شده و راجع به كانالي است كه به امر داريوش براي ارتباط درياي مغرب با درياي احمر كنده اند . نسخه مصري اين كتيبه مخصوصاً جالب توجه است از اين حيث كه نشان مي دهد رفتار داريوش د ر ممالك تابعه چگونه بوده : در نسخه مصري ، اينتارپوش ( يعني داريوش ) فرعون مصري و بنابراين زاده ( نِيْتْ ) مادر خدايان و برادر ( را ) آلهه آفتاب مي باشد و از تمام فراعنه قبل ، قوي شوكت تر است زيرا تمام مردمان را تابع مصر نموده . در فهرست ممالك تابع ايران ، اول پارس و بعد ماد و در آخر مملكت سكاها ذكر شده . از ذكر ساير كتيبه ها چون در اين مختصر نگنجد ، مي گذريم * - * - فهرست مختصر كتيبه هاي ديگر اين است :

كتيبه داريوش در تخت جمشيد و الوند ( در قرب عباس آباد در نزديكي همدان ) . دو لوحه كه اخيراً در همدان كشف شده و حدود ايران را نشان مي دهد . كتيبه هاي خشيارشا در تخت جمشيد و الوند و وان ( در ارتوقاپو ) . اين كتيبه ها مختصر است و خشيارشا را معرفي مي كند . كتيبه داريوش دوم ( معرفي شاه است ) . كتيبه اردشير دوم راجع به ساختن صورت هاي مهر و اناهيتا . كتيبه اردشير سوم مبني بر معرفي اين شاه . از دو كتيبه آخري معلوم است كه ويشتاسب و ارسام شاه نبوده اند . اشيائي كه كتيبه دارد ، مانند گلدان ها و مهرها زياد است . قابل ذكر است كه تا چند سال قبل ، سنگي در سر قبر شاه نعمت الله در كرمان بوده و كتيبه اي به اسم داريوش داشته . بعد اين سنگ مفقود شده . كتيبه هاي مختصر كوروش را در جاي خود ذكر كرده ايم . در 1306 هجري در پاسارگاد ، مجسمه ناقصي از كوروش پيدا شده كه بر آن اين كلمات را نوشته اند : « منم كوروش شاه بزرگ » ( اكتشاف پروفسور هِرْتْسْفِلْدْ ) - * - * .

 

پادشاهی اردشیر سوم - ارشک و داریوش سوم

اردشير سوم

 

اردشير يكي از اشخاصي بود كه در موقع انحلال و متلاشي شدن مملكتي به تخت مي نشينند و از هيچ وسيله اي براي رسيدن به مقصود باكي ندارند . اين شاه بعد از جلوس به تخت اقرباي خود را كشت تا كسي مدعي سلطنت او نشود . پس از آن به سركوب كردن شورش هاي ممالك ايران پرداخت . در اين زمان تقريباً تمام ممالك ايران از جهت سلطنت طولاني اردشير ضعيف النفس و بي قيد * - * - او را به لوئي پانزدهم فرانسه از بعضي جهات تشبيه كرده اند - * - * در حال خودسري و طغيان بودند و دولت هخامنشي روي به انحلال مي رفت . اُخُس با لشگري به طرف سوريه حركت كرده شهر صيدا را پس از محاصره گرفت . اهالي شهر از شدت نااميدي به خودكشي اقدام كرده شهر را آتش زدند و وقتي كه اردشير وارد اين شهر نامي شد خرابه هايي بيش نيافت ( نوشته اند كه قريب به 400000 نفر در اين حريق تلف شدند ) * - * - نُلْدِكِهْ – تتبّعات تاريخي راجع به ايران - * - * پس از آن جزيره قبرس تسليم شد ، از سوريه اُخس به مصر رفت و به دستياري مِنْ تورْ يوناني از جزيره ي رُدُس ( RODOS ) آن را تسخير كرد . شدت عمل اخس در اين جا كارهاي كمبوجيه را به خاطر مي آورد ( 344 ق . م . ) . والي آسياي صغير آرْتاباذْ كه ياغي شده بود به وساطت مِنْ تورْ معفّو و مطيع گرديد . پيشرفت هاي اردشير از قوت اراده او و چند نفر اشخاص كافي بود كه يكي از آنها باگوُآس خواجه وزير اردشير و دو ديگر مِنْ تورْ و مِمْ نُنْ دو برادر يوناني بودند . در 338 ق . م . اردشير به دست باگوآس خواجه مسموم شد و درگذشت . نوشته اند كه اين خواجه اصلاً مصري بود و سفاكي هاي اردشير نسبت به مصري ها او را بدين اقدام واداشت  . سلطنت اردشير به ممالك غربي ايران تسكين داد ولي ممالك شرقي از قبيل ايالات هند و آسياي وسطي به حال طغيان و شورش ماندند . بعد از داريوش شاهي قوي الاراده مانند اردشير به تخت ننشسته بود و اگر مي ماند از بزرگ شدن مقدوني ممانعت مي كرد زيرا يوناني ها در اين زمان طرفدار ايران بودند و دِمُوسْتِنْ ( DẺMOSTHẺNE ) نطّاق معروف يوناني دوستي ايران را پيوسته به يوناني ها تأكيد مي نمود .

 

 

اَرْشَكْ

 

 

بعد از فوت اردشير پسر او به تخت نشست و باز به دست خواجه مذكور كشته شد ( 336 ق . م . ) . يوناني ها اسم او را اُآرْزِسْ ( OARSES ) نوشته اند . بعد از آن اين خواجه يكي از نواده هاي داريوش دوم را به تخت نشانيد و او موسوم به داريوش گرديد . يوناني ها اسم او را كُدُمانْ ( CODOMANNE ) نوشته اند . در تاريخ مشهور به داريوش سوم و در داستان هاي ما معروف به ( دارا ) پسر داراب است .

 

 

داريوش سوم

 

 داريوش سوم در ( 336 ق . م . ) به تخت نشست و چندي بعد باگوآس خواجه را كه مي خواست داريوش موافق ميل او رفتار كند بكشت . در زمان اين شاه اسكندر به ايران آمد و با فوت داريوش سوم سلسله هخامنشي منقرض شد . بعضي از مصنفين به اين عقيده اند كه دولت هخامنشي با سرعت رو به انحطاط مي رفت و فقط در زمان اردشير سوم از جهت قوت اراده او و كفايت باگوآس خواجه كارها رو به راه شده بود و اگر داريوش سوم آن خواجه قوي الاراده و كاري را نكشته بود ، شايد از فتوحات اسكندر جلوگيري شده ، سلطنت هخامنشي ها به كلي منقرض نمي گرديد .

 

پادشاهی اردشیر دوم

اردشير دوم ( اَرْتَ خْشَتْرَ )

 

 

اسم اين پادشاه ارشك بود ولي پس از آنكه به تخت نشست به اردشير موسوم گرديد . يوناني ها او را مِنِ مُنْ يعني با حافظه گفته اند زيرا حافظه فوق العاده داشته . كوروش پسر داريوش دوم و پريزاد كه در آسياي صغير والي و هم رئيس قشون بود در حيات پدر مي خواست اردشير دوم را از تخت دور كند و چنين تشخيص داده بود كه به اسپارت نزديك شده قشون كاري از ايراني ها در تحت معلمين يوناني تشكيل دهد . تيسافرن داريوش را از خيالات كوروش مسبوق نمود و باالنتيجه او به دربار احضار شد وليكن وقتي رسيد كه داريوش فوت كرده بود . در موقع تاج گذاري اردشير در پاسارگاد ، كوروش خواست شاه را بكشد . تيسافرن اردشير را آگاه نمود و حكم اعدام او صادر شد ولي پريزاد گيسوان خود را به گردن كوروش بست و طوري او را در بر گرفت كه اجراي حكم ممكن نبود . بدون اينكه آسيبي به پريزاد برسد بالاخره شاه از كشتن او گذشت و به آسياي صغير تبعيدش كرد . كوروش بعد از مراجعت به آسياي صغير سپاهي به عده صد هزار نفر ترتيب داده و سيصد هزار نفر از مردمان جنگي يوناني به خدمت خود در تحت رياست كْلِ آرخ ( CLEARCHUS ) اجير كرده به عزم تصرف تخت سلطنت از آسياي صغير تا نزديكي بابل آمد . در اين جا در محلي موسوم به كونّاكسا ( CUNNAXA خان اسكندريه امروزي ) جنگي بين قشون اردشير و كوروش روي داد كه اگر چه فتح با قشون كوروش بود وليكن از جهت كشته شدن او و 8 نفر از همراهانش تخت سلطنت براي اردشير باقي ماند چه قشون كوروش بعد از قتل او بپراكند * - * - اين كوروش در تاريخ معروف به كوروش كوچك است - * - * وليكن قسمت يوناني قشون او پس از مذاكره با تيسافرن به طرف دجله رفت و وقتي كه به زاب كوچك رسيد تيسافرن صاحبمنصبان آن را به چادر خود دعوت كرده بكشت . در اين احوال يكي از يوناني ها رياست اين عده را قبول كرد كه آنها را به اوطانشان برساند و ده هزار يوناني را از دجله به طرابوزن و از آنجا به يونان مراجعت داد . شخص مذكور كْزِنِفون ( XẺNOPHON . ANABASE ) نام داشت و كتابي در عقب نشيني اين عده نوشته كه معروف به عقب نشيني ده هزار نفر است و اوضاع آنروزي ايران را به خوبي نشان مي دهد . اين جنگ و عقب نشيني ده هزار نفر يوناني مذكور با بهره مندي نتايج بسيار بدي داشت زيرا در انظار عالم ثابت نمود كه ايران اين زمان با وسعتي كه دارد از حيث استعداد نظامي بسيار ضعيف است . بعد از كمك كردن دولت اسپارت به كوروش روابط دربار ايران نسبت به آن دولت كدر شد و آتني ها به ايران نزديك شدند و بحريّه هر دو باُك نُن اميرالبحر يوناني در آب هاي لاسِدِمون با بهره مندي عمليات كردند . پس از آن فُرناباذ به آتن رفت و يوناني هايي كه  بر ضد اسپارت بودند او را مانند يك ناجي پذيرفتند و به پول اران ديوارهاي شهر آتن ساخته شد . در اين اوان تيسافرن والي سابق آسياي صغير به آنجا مراجعت كرده در صدد مطيع كردن شهرهاي يوناني در آسياي صغير برآمد . از اين اقدام دولت اسپارت مكدر شده خواست جلوگيري كند و با اين مقصود آژه زيلاس ( AGẺSILAUS يا AGẺSILAS ) پادشاه اسپارت از ده هزار نفر يوناني كه تازه از ايران مراجعت كرده بودند استفاده نموده به طرف آسياي صغير روانه شد . در ابتدا چنين به نظر مي آمد كه از جهت داشتن قشون زبده موفق خواهد شد زيرا در نزديكي سارد فتح نماياني نمود ( 394 ق . م . ) وليكن به زودي دولت ايران نقشه او را عقيم كرد . توضيح آن كه دربار پول وافري به يونان براي برانگيختن دول يوناني بر اسپارت فرستاد و طولي نكشيد كه جنگ بين آنها درگرفت و آژه زيلاس مجبور شد آسياي صغير را ترك كند گويند كه او در حين حركت گفت : « مرا ده هزار تيرانداز ايراني بيرون مي كنند » ( اشاره به سكه دريك كه يك طرف آن شكل تيراندازي را داشت ) باري جنگ ( تِب ) با اسپارت شش سال طول كشيد بي اين كه غالب يا مغلوب معلوم شود ولي دولت آتن به كمك ايران شكست فاحشي به بحريّه اسپارت داده ، مجدداً در دريا برتري يافت . بالاخره جنگ به دخالت دولت ايران خاتمه يافت . توضيح آن كه اردشير دوم به طرفيت تكليف كرد صلح كنند ( 387 ق . م . ) و چون دولت اسپارت در تحت فشار بحريّه ايران واقع شده بود سفيري آنْ تالْسيد ( ANTALCIDAS ) نام به دربار ايران فرستاد و فرماني بدين مضمون صادر شد : « شاه عادلانه مي داند كه شهرهاي يوناني در آسيا و نيز در جزيره قبرس متعلق به او باشند و نيز عادلانه مي داند كه شهرهاي ديگر يوناني هر كدام مستقل بمانند و اتحادي با يكديگر بر ضد ثالثي نكنند و الّا او با پول و بحريّه بر عليه متخلف اقدام خواهد كرد » دولت اسپارت در ازاي همراهي دولت ايران رسماً متعهد شد كه هيچ گونه رابطه اي با شهرهاي يوناني در آسياي صغير نداشته باشد . فرمان مزبور كه دخالت تامّه دولت ايران را در امور دول يوناني مي رساند براي ملل يوناني موهن بود . بعضي از مورخين به اين عقيده اند كه اين كار ايران را به منزله ي تلافي عدم بهره مندي هاي خشيارشا مي توان دانست . اين صلح به اسم سفير اسپارت در دربار ايران موسوم به صلح آنتالسيد گرديد . فرمان اردشير تا قوي شدن مقدوني مبناي روابط دول يوناني با يكديگر بود و دول مزبوره همواره سفرا به دربار اردشير فرستاده دخالت او را مانند حكمي خواستار مي شدند . در امور داخلي ايران سلطنت اردشير دوم چيزي جز ضعف و سستي نشاند نداد : در مصر و آسياي صغير و جزيره قبرس شورش ها و اغتشاشاتي روي داد كه به واسطه ضعف قوه مركزي بعضي با سياست و تدبير رفع و برخي به پيشرفت شورشيان تمام شد ( مانند شورش ولات كارّيه و كاپادوكيّه و غيره ) و دربار ايران قانع گرديد به اينكه باجي به ايران داده در امور داخلي خود مختار باشند مثلاً شهر سالامين در قبرس پادشاهي انتخاب كرد و دربار ايران او را شناخت ، مصر مستقل ماند و قشون ايران موفق نشد قشون مصري را شكست داده پايتخت مصر را تصرف كند . جهت عدم پيشرفت اين بود كه فرناباذ سردار ايراني به واسطه كهولت و تذبذب نتوانست نقشه ي جنگي ايفيگْراتسْ سركرده يوناني را كه دولت ايران اجير كرده بود اجرا نموده حمله به ممفيس برد و مصري ها از اين سستي استفاده كرده جنگ تعرضي پيش گرفتند و سركرده يوناني قهر نموده به يونان رفت . نيز در اين اوان كادوسي ها كه در گيلان سكني داشتند بر دولت شوريدند و اردشير به آن طرف قشون كشي ولي موفق نشد و مسئله با صلاح خاتمه يافت . با وجود اين ضعف و سستي داخلي نفوذ ايران در يونان به حد كمال بود و دول يوناني به رقابت يكديگر همواره سفرا به دربار ايران فرستاده دخالت ايران را براي اجراي فرمان اردشير خواستار مي شدند . در زمان اردشير جنايت هاي زياد در دربار روي داد : پريزاد ( استاتيرا ) زن اردشير را كه يوناني بود مسموم كرد و براي مجازات به بابل تبعيد شد ، داريوش پسر اردشير كه وليعهد بود در سر يك مسئله خصوصي به تحريك اُخُسْ ( پسر ديگر شاه كه مي خواست بعد از فوت اردشير ، شاه شود ) سوء قصد نسبت به پدر خود نمود و به قتل رسيد . آرْسامْ پسر ديگر اردشير را به تحريك اُخسْ كشتند و چون خيلي محبوب اردشير بود شاه در سن 86 سالگي از غصه درگذشت ( 361 ق . م . )  

پادشاهی داریوش دوم

داريوش دوم

 

 

داريوش پريزاد خاله خود را به همسری برگزید و اين ملكه در تمام نيرنگ ها و دسايس دربار داريوش دست داشت . كليةً در زمان اين شاه زنان و خواجه سرايان نفوذ كامل در امور دولتي داشتند از اين جهت در اين زمان شورش هايي پي در پي در ممالك تابعه روي داد منجمله ياغي گري آرسيت برادر شاه بود كه به استظهار يوناني هاي اجير ياغي شد وليكن داريوش به يوناني ها پول داده و آنها را متفرق كرده بر آرسيت غلبه يافت . در زمان اين شاه جنگ پلوپونس در كمال شدت بين يوناني ها دوام داشت . دولت اسپارت در صدد نزديكي به دربار ايران برآمد كه به كمك آن آتن را مغلوب كند . در بادي امر داريوش راضي به اين امر نمي شد زيرا به عقيده او براي ايران ادامه ضديت بين دولت هاي يوناني و حفظ موازنه از برتري يكي از آنها بر ديگران مفيدتر بود وليكن بعد از اين كه بحريّه آتني ها در جزيره سي سيل شكست خورد تيسافِرْن والي ليدي صلاح ايران را در نزديكي با اسپارت ديده با آن دولت اتحادي منعقد نمود اما پول را طوري به اسپارت ها مي رسانيد كه آنها نه غالب شوند و نه مغلوب و جنگ به درازا كشد . احوال چنين بود تا كوروش پسر داريوش والي آسياي صغير گرديد و كمك هاي زياد به ( ليزانْدْرْ ) سردار قشون اسپارتي كرد چنان كه در نتيجه آن بحريّه اسپارت قواي بحري آتني ها را در جنگ اِگسْ – پوتامُسْ ( AEGOS – POTAMOS ) شكست داد و اميرالبحر اسپارتي وارد آتن شده ديوارهاي آن را در حالي كه ني زن هاي اسپارتي مي نواختند و دختران آتني به حكم فاتح مي رقصيدند ، از بيخ و بن منهدم نمود . پيشرفت هاي ايران در اين زمان به واسطه زرنگي و كارداني دو والي آسياي صغير تيسافِرْنْ و فَرْناباذ بود مخصوصاً تيسافِرْن والي ليدي از ضديت يوناني ها استفاده كرده اعلي درجه نفوذ خود را در امور يونان حاصل نمود و در نتيجه سياست او يوناني هاي آسياي صغير كه به موجب قرارداد كال لياس آزاد شده بودند و نيز بعضي از جزاير يوناني مجدداً مطيع ايران گشتند ولي بايد در نظر داشت كه از اين زمان قشون ايران خراب شد زيرا دربار مشكلات را با دادن پول حل مي كرد و سپاهيان اجير يوناني به كار مي برد . كليةً وقايع درباري اين زمان حاكي از هرج و مرج و انحطاط كامل در خانواده هخامنشي است از جمله جنايت هايي در دربار به دست پريزاد كه در قساوت قلب بي مانند بود روي داد و از ابهت آن خيلي كاست . در 404 ق . م . داريوش دوم درگذشت . مصر در زمان اين شاه در تحت رياست آميرته نامي ياغي شد و داريوش نتوانست دايره ي طغيان را فرو نشاند ( 415 ق . م . – بعضي 410 ق . م . نوشته اند ) .

پادشاهی اردشیر اول

اردشير اول ( اَرْتَ خْشَتْرَ )

 

 

بعد از خشيارشا چنان كه گذشت پسر او اردشير دراز دست به تخت نشست . يوناني ها او را ( آرْتاكِزرْسِسْ ) دراز دست ناميده اند . در ابتداي سلطنت او ، ويشتاسب پسر خشيارشا با مردم باختر همدست شده مدعي سلطنت شد وليكن بعد از دو جنگ مغلوب و ناپديد گرديد ( 462 ق . م . ) بعد شخصي از اهالي ( ليبيا ) ايناروس نام در مصر طغيان كرده سپاهيان ايران را در مِمفيس محاصره كرد و والي مصر هخامنش برادر خشيارشا را گرفت و كشت در اين پيشرفت ايناروس يوناني ها دخالت داشتند و سپاه و بحريّه يوناني كمك مي كردند . اردشير بغابيش * - * - اين همان شخصي است كه اردوان را كشت و نزد اردشير مقرب گرديد - * - * را مأمور كرد با او جنگ كند و محاربه به بهره مندي اردشير خاتمه يافت ( 454 – 460 ) در ابتدا يوناني ها و مصري ها موفق بودند وليكن بعد ايراني ها يكي از شعب رود نيل را خشكاندند و كشتي هاي يوناني را به دست خود يوناني ها نابود كرده فاتح شدند . آتني ها از جهت اوضاع داخلي صلاح ديدند با ايران صلحي نمايند و از پيشرفت خود در قبرس استفاده كرده كال لياس را به دربار ايران فرستادند و قرار شد يوناني هايي كه جزو اتحاد دِلُسْ بودند ( اين اتحاد را آتن تشكيل كرده بود ) در امور داخلي به كلي مختار باشند و فقط كشتي هاي تجارتي ايران به بنادر يونان بروند . يوناني ها در اين زمان از جزيره قبرس صرف نظر كردند اين معاهده براي ايران موهن بود زيرا پيشرفت ايراني ها در مصر نشان داد كه آنها از عهده قشون زياد يوناني هم در خارج يونان بر مي آيند و اگر اردشير شخصي بود با اراده مي توانست در آسياي صغير هم يوناني ها را عاجز نمايد . اين صلح معروف به صلح كيمون است كه سردار لشگر آتن در قبرس بود . اكثر محققين حالا بر اين عقيده اند كه معاهده كال لياس به امضاي اردشير نرسيد . بغابيشْ والي شامات ياغي شد و بعد از دو جنگ كه به بهره مندي او خاتمه يافت . صلحي بين والي و دربار روي داد و شاه از سر تقصير او درگذشت . فوت اردشير در 424 بود . اين شاه در امور مملكتي چيزي جز ضعف و سستي نشان نداد و چنان كه نوشته اند زمام امور در دست ملكه آميس تريس مادر او بوده . مورخين شرقي او را عدالت خواه و دادگستر دانسته اند . در زمان او تميسْتُكل يوناني قائد جنگ سالامين به دربار ايران آمد با اين خيال كه اردشير را به دخالت در امور يونان تحريك كند ولي موفق نشد . اردشير حكومت چند شهر آسياي صغير را بدو داد و او مانند ساير جبابره يوناني تا آخر عمر در تخت تابعيت ايران بزيست .

 

خشَيارْشاي دوم

 

خشيارشاي دوم بعد از پدر به تخت نشست و پس از 45 روز به دست سُغْدِيانُسْ  پسر اردشير و آلوگونِهْ همخوابه او بود كشته شد * - * - مقصود از همخوابه در اينجا و جاهاي ديگر زن غير عقدي يا غير مشروع است - * - * .

 

 

 

سُغْدِيانُسْ

 

 

سغديانس تقريباً 6 ماه سلطنت كرد و به دست وَهوك پسر ديگر اردشير كه والي باخثر بود كشته شد . وهوك در تاريخ معروف به داريوش دوم است . يوناني ها او را دارَيوس اُخُس * - * -  اُخْسْ مُصحّف ( وَهَوك ) است - * - * ناميده و ( نُ تُسْ ) * - * - يعني حرامزاده زيرا از مادر غير عقدي زاده بود - * - * نيز گفته اند .

 

 

 

 

 

گوش كنيد

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید          

داستان غم پنهانی من گوش کنید

      قصه بی سر و سامانی من گوش کنید         

گفت و گوی من و حیرانی من گوش کنید

شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی ؟

سوختم ، سوختم این راز نهفتن تا کی ؟

روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم 

ساکن کوی بت عربده جویی بودیم

عقل و دین باخته ، دیوانه رویی بودیم 

بسته سلسله ی سلسله مویی بودیم

کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود

یک گرفتار از این جمله که هستند نبود

نرگس غمزه زنش این همه بیمار نداشت

 سنبل پر شکنش هیچ گرفتار نداشت

این همه مشتری و گرمی بازار نداشت 

یوسفی بود ، ولی هیچ خریدار نداشت

اول آن کس که گرفتار شدش من بودم

باعث گرمی بازار شدنش من بودم

عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او   

داد رسوایی ، شهرت زیبایی او

بس که دادم همه جا شرح دلارایی او

شهر پر گشت ز غوغای تماشایی او

این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد

کی سر برگ من بی سر و سامان دارد؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پادشاهي خشيارشا

خْشَيارْشا * - * - در كتيبه هاي خود اين شاه خود را چنين ناميده - * - *

 

 

در ابتدا همه تصور مي كردند كه ( اَرْتَه بَرْنَ ) پسر داريوش از زن * - * - دختر گبرياسْ يعني همان كسي كه در واقعه بردياي دروغي همدست داريوش بود ( گئوبَرووَ ) اولي او وليعهد خواهد شد وليكن داريوش چندي قبل از فوت خود پسري را كه از آتُسْ سا ( ATOSSA ) دختر كوروش بزرگ داشت وليعهد نمود و همه تمكين كردند اسم او خشايارشا است ( گزرْگ سس يوناني ها ) خشايارشا در سن 34 سالگي به تخت نشست و در ابتداء سلطنت توجه خود را به مصر كه شوريده بود و شخصي خشْ نام در آنجا سلطنت مي كرد معطوف داشته شورش را فرو نشاند ( 484 ق . م . ) بعد شورش بابل را برطدف كرد توضيح آن كه اين شهر را پس از چند ماه محاصره گرفت و اين دفعه چنان كه هرودوت گويد بر خلاف دفعات گذشته شهر دچار غارت شد و خزانه رب النوع بابلي ها ( بلْ مردوك ) نصيب فاتحين گرديد . بعد از اين دو كار خشايار شا به تهيه جنگ با يونان پرداخت . نوشته اند كه در ابتدا شاه مزبور نمي خواست با يونان جنگ كند و اهميتي به عدم بهره مندي ايراني ها در ماراتُن نمي داد وليكن مردونيه براي حفظ ابهت ايران خشايار شا را به جنگ تشويق كرد معلوم است كه فراري ها و رانده هاي يوناني كه دشمن حكومت ملي در يونان بوده و در دربار ايران اقامت داشتند نيز با اين خيال همراهي مي كردند . تداركات اين جنگ چنان كه هرودوت گويد در مدت سه سال ديده شد و براي محل اجتماع كل لشگرها كاپادوكيّه ( CAPPADOCE ) واقع در آسياي صغير انتخاب گرديد چنان كه مورخين يوناني نوشته اند 46 گونه مردم از نژادها و ملل مختلفه در اين جنگ شدكت داشتند قشون مركب بود از پارسي ها – مادي ها – گرگاني ها – پارتي ها و سَك ها و به اين سپاهيان اهالي آسور و عربستان و هند و ليديّه و حبش و ساير ممالك تابعه ايران ضميمه شده بودند عده سپاهيان خشايار شا را مورخين قديم مختلف نوشته و بعضي به پنج ميليون رسانيده اند معلوم است كه در عده خيلي مبالغه شده شايد كليه لشگر ايران از برّي و بحري به 350000 نفر مي رسيده زيرا با وسايل دنياي آنروزي آذوقه بيش از اين عده را نمي توانستند برسانند * - * - براي نماياندن اينكه چقدر در عده قشون ايران مبالغه شده از جمله يك جاي نوشته هاي هرودوت را ذكر مي كنيم مورخ مذكور مي گويد : ‌« قشون ايران پس از عبور از رود ( نِسّ تُسْ ) به درياچه اي رسيد كه سي اِسْتاد ( تقريباً 5 كيلومتر و نيم ) محيط آن بود و آب درياچه براي سيراب كردن مال هاي بنه كفايت نكرد » در صورتي كه عمق درياچه مزبور را فقط يك متر به حد وسط فرض كنيم داراي سه ميليون تُنْ يا بيش از ده ميليون خروار آب بوده و اين مقدار آب براي سيراب كردن سيصد ميليون رأس مال بنه هم كافي است و حال آنكه در دنياي آنروزي عشر اين عده هم پيدا نمي شد و اگر هم احياناً پيدا مي شد عليق صديك آن را هم نمي توانستند برسانند . اين است كه از محققين آنهايي كه استعداد دنياي آن زمان را در نظر گرفته و زحمت حساب كردن را به خود داده اند عده پياده و سواره نظام را تقريباً 340000 تخمين كرده اند . ( نيبور ) مي گويد از ارقام هرودوت از اين حيث تعجب دارم كه چگونه چنين لشگر عظيمي در تراكيه و مقدوني و يونان تلف نشد - * - * از طرف دريا 1200 كشتي جنگي و 3000 كشتي حمل و نقل به اين قشون كمك مي نمود كشتي هاي مزبوررا مصري ها و فنيقي ها و اهالي جزيره قبرس و مستعمرات يوناني ها در آسياي صغير به حكم شاه حاضر كرده بودند قشون ايران از بوغاز داردانل  كه در آن زمان موسوم به هِلِّسْ پونت ( HELLESPONTE ) بود ازروي پلي كه به امر شاه از كشتي ها ساخته بودند در مدت 7 شبانه روز به طرف اروپا گذشت پياده نظام به چند لشگر و سواره نظام به سه قسمت تقسيم شده بود فرماندهان اردوها همه پارسي بودند و شاه با تمام خانواده هخامنشي همراه قشون حركت مي كرد . تقسيم اردوها به قسمت هاي كوچكتر به فرماندهان اردوها واگذار و براي هر قسمتي رئيس و صاحب منصباني معين شده بود كليه حركت چنين قشون معظمي از آسياي صغير به يونان دلالت مي كند بر اينكه از حيث تقسيمات و حركت و رسانيدن آذوقه و ساختن پل ها و تعمير راه ها نظم و ترتيبي در كار بوده و ايران آنروز تشكيلات منظم و محكمي داشته و الّا اين راه دور را نمي توانستند بپيمايند . علاوه بر پل ها كه در چند جا ساخته بودند در طرف شمال كوه آتُسْ ( ATHOS ) كانالي حفر شده بود تا مانند سفر اولي ايراني ها به يونان كشتي هاي ايراني دچار طوفان نگردد ( در سنه 1839 ميلادي در اين كانال 300 دَريك يافتند ) از طرف ديگر در بادي امر در يوناني ها اتحاد و اتفاقي ديده نمي شد : شهر هاي يوناني هر كدام نظر مخصوصي داشته غالباً جنگ را به ايران امر بي نتيجه مي دانستند و در خود آتن هم ترديد و تذبذب در كار بود وليكن شخصي از آتني ها كه تِميسْتوكل ( THẺMISTOCLE ) نام دلشت قدم پيش نهاده مردم را به جنگ و تهيه لوازم آن تحريك كرد و بالاخره موفق شد : آتني ها عازم عازم جنگ گرديده سفرائي به شهرهاي ديگر يوناني فرستادند كه اتحادي منعقد نمايند اول اسپارت و بعد ساير شهر ها داخل اين اتحاد شدند و عده شهرهاي متحد به سي و يك رسيد بعد قشون يوناني به عده 7000 نفر تنگه تِرموپيل ( THERMOPYLES ) را گرفت اين تنگه بين كوه بلند و دريا يا ( باتلاق ها ) واقع و عرض آن فقط به قدري بود كه يك عرابه مي توانست از آن بگذرد . سپاه يوناني به سرداري لِئونيداسْ ( LẺONIDAS ) و قوه بحري ( مركب از 271 كشتي ) به امير البحري اِوْري بيادْ ( EURIBYADES ) بود . هر دو پادشاه اسپارت بودند . لشگر ايران از راه خشكي پيش مي آمد و تمام طوايف و مردمي كه در سر راه واقع شده بودند آب و خاك تقديم مي كردند تا اينكه لشگر مزبور بالاخره به تنگه ترموپيل رسيد روز ششم حمله ي ايراني ها شروع شد . سوارهاي مادي و تيراندازان كيسْ سي جلادت خود را نشان دادند وليكن سپاهيان اسپارت كه موسوم به هوپليت ( HOPLITES ) يعني ( سنگين اسلحه ) بودند نگذاشتند قشون ايران از تنگه مزبور بگذرد و حملات را دفع كردند بالاخره چون فرماندهان قشون ايران ديدند كه عبور از تنگه مستلزم دادن تلفات زيادي است از كوره راهي به راهنمايي يك نفر يوناني سپاهي در تحت سركردگي هيدارْنْ حركت دادند كه پشت سر يوناني ها را در ترموپيل بگيرد . همين كه قشون يوناني از اين نقشه مطلع شد بپراكند و فقط لئونيداس  با 300 نفر اسپارتي و 700 نفر يوناني از شهر هاي ديگر يونان در ترموپيل بماند تا عقب نشيني قشون مزبور را تأمين كند يعني به آنها مجال بدهد از منطقه جنگ خارج شوند بعد قشون ايران كه از بيراهه در كوهستاني حركت مي كرد در رسيد و پشت سر سپاهيان يوناني را كه با لئونيداس مانده بودند گرفته تمام يوناني ها را با سردار آنها بكشت ( 480 ق . م . ) در تاريخ جنگ ها اين جنگ يكي از معروف ترين جنگ هاي پس قراول است و لئونيداس اسم بزرگي در تاريخ گذارده * - * - يوناني ها بعد ها كتيبه اي بر قبور اين 300 نفر اسپارتي نويساندند كه مضمون آن چنين بود : « اي رهگذر – به اسپارت بگو كه ما در اين جا خوابيده ايم تا به قوانين آن با وفا باشيم » توضيح آن كه موافق قوانين اسپارتي فرار از جنگ سخت ممنوع بود چنان كه مادران اسپارتي وقتي كه پسران خود را به جنگ مشايعت مي كردند به آنها مي گفتند : « فرزند – با سپر يا بر سپر » يعني فتح كن و با سپر آي يا كشته شو تا روي سپر ( يعني با احترام ) نعش تو را به خانه آرند - * - * مقارن اين احوال جنگي در دريا در نزديكي جزيره اِوْبِه ( EUBẺE ) بين بحريّه ايران و يونان در گرفت و به طرفين تلفات زياد وارد آمد ولي بحريّّه ايران برتري خود را در دريا حفظ كرد و بحريّه يوناني چون تلفاتش زياد بود و نيز چون از عبور قشون ايران از تنگه ترموپيل اطلاع يافت شبانه از محل جنگ فرار كرد و فقط روز ديگر ايراني ها دريافتند كه كشتي هاي يوناني رفته اند . اگر به موقع بحريّه ايران را تعقيب نموده بودند به اضمحلال آن موفق مي شدند اين جنگ بحري از اسم محل موسوم به جنگ آرتي ميزيوم ( ARTẺMISIUM ) است ( 480 ق . م . ) بعد از تسخير تنگهترموپيل راه آتن و تمام يونان براي قشون ايران باز بود بنابراين آتني ها زن ها و اطفال را از آتن به طرف جزيره سالامين حركت دادند و كشتي هاي يوناني كه عده شان به 368 فروند مي رسيد نيز در آنجا جمع شدند . قشون ايران به طرف آتن حركت كرده آن را تصرف نمود و به تلافي كارهايي كه يوناني ها در سارد كرده بودند معبد ارگ را آتش زد و فتح آتن را خشيار شا به اردوان عموي خود كه نيابت سلطنت داشت خبر داد در اين موقع برتري در دريا و خشكي با ايراني ها بود و يوناني ها مأيوس گشته مي خواستند نتفرق شوند و سفاين ايران را در بوغاز تنگ ( سالامين ) به جنگ بكشاند . با اين مقصود غلام خود را به طرف بحريّه ايران روانه كرد و او اين پيغام را رسانيد : « بحريّه يوناني مي خواهد فرار كند چون من باطناً با شما هستم از راه خيرخواهي به شما اطلاع مي دهم » . پس از آن بحريّه ايران به جنگ مبادرت نمود و از جهت تنگي جا اولاً تمام سفاين به كار نيفتاد و ثانياً كشتي هاي بزرگ و سريع السير ايراني نتوانستند عمليات نمايند زيرا به يكديگر بر مي خوردند و يكي روي ديگري مي جست و بر اثر اين اوضاع به بحريّه ايران چندان آسيب رسيد كه روز ديگر از جنگ احتراز كرد ( 480 ق . م . ) بعد از اين جنگ چون ممكن بود كه پيشرفت بحري يوناني ها كار حمل و نقل آذوقه را براي چنين قشون عظيمي مشكل نمايد خشيار شا با قشون زيادي به ايران مراجعت كرده مردونيه را با 200000 نفر قشون زبده در يونان بگذاشت تا به جنگ يونان خاتمه دهد . مورخين يونان نوشته اند كه خشيار شا در مراجعت به ايران تلفات زياد داده حجل برگشت وليكن مورخيني كه بيشتر دقيق شده اند اين حرف را صحيح نمي دانند زيرا تصرف آتن و آتش زدن معبد آن مقصود خشيار شا را كه تنبيه يوناني ها بود حاصل كرد و نيز پل داردانل سالم بود و لشگر ايران مي توانست يالماً به آسياي صغير مراجعت كند . مردونيه قشون ايران را به طرف دشت هايي كه در تسالي ( THESSALIE در يونان وسطي امروزه واقع است ) واقع بود حركت داد و زمستان را در آنجا گذرانيده به تكميل تشكيلات لشگري پرداخت . سردار مزبور براي اينكه حتي المقدور به اين جنگ با مسالمت خاتمه داده باشد توسط پادشاه مقدوني الكساندر ( ALEXANDRE ) – دست نشانده ايران – با يوناني ها داخل مذاكره شد كه مطيع شوند و شاه در ازاي اطاعت آنها را در امور داخلي آزاد گذارده آتن و معابد آن را تعمير نمايد قبول يا رد اين تكليف را اسپارتي ها به شور با آتني ها موكول نمودند و آنها با خشونت رد كردند و جنگ شروع شد و سپاه ايران مجدداً وارد آتن شده آن را خراب كرد . پس از آن در پلاته نزديك تِب ( تب THẺBE يكي از دول يوناني بود ) جنگي بين فريقين روي داد عده قشون يوناني 110000 نفر به سرداري پوزانيوس پادشاه اسپارت بود . در ابتدا ايراني ها فايق بودند زيرا بسيار مردانه مي جنگيدند ولي از اين جهت كه اسلحه دفاعي يعني كلاه خود و جوشن نداشتند و سپرهاشان از تركه بيد بافته بود و نيز به واسطه اينكه مردونيه تير خورده از اسب به زمين افتاد و قشون ايران بي فرمانده ماند بهره مندي نصيب قشون يوناني شد و 40000 نفر از قشون ايران عقب نشيني كرده مابقي متفرق يا كشته شدند ( 479 ق . م . ) در همين اوان قرطاجنه كه با يوناني هاي جزيراه سيسيل جنگ مي كرد از پادشاه آن – جبّار سيسيل – شكست خورد . بعد از جنگ سالامين يوناني ها به كشتي هاي ايران كه در جزيره سامُسْ در دماغه ميكال بود حمله برده آن را معدوم كردند ( 479 ق . م . ) و قلعه سِسْ تُسْ در ساحل اروپايي بوغاز داردانل به تصرف يوناني ها در آمد ( 478 ق . م . ) و از اين به بعد چندي برتري در دريا با يوناني ها گرديد .

جهات عدم پيشرفت ايران در اين جنگ : اولاً بايد متوجه اين نكته بود كه جنگ هاي ايران با يونان اصلاً لزومي نداشت چه موقع ايران با داشتن آبادتر و با ثروت ترين ممالك دنياي آنروزي مانند آسياي صغير و بابل و فنيقيه و مصر و با نفاق داخلي يوناني ها چنان بود كه يونان دير يا زود قهراً در مدار سياست ايران مي گرديد چنان كه چندي بعد با وجود بهره مندي اش به همين حال افتاد . اما معايب لشگر ايران موافق نوشته هاي مورخين چنين به نظر مي رسد : اول عده عظيم آن كه بزرگترين سبب ضعف آن بود زيرا چنين سپاه عظيم را فقط برتري ايران در دريا مي توانست نگاه دارد و همين كه در جنگ سالامين ايراني ها فايق نشدند با وجود برتري آنها در خشكي خشيار شا با عجله به اين طرف داردانل عزيمت نمود چه رسانيدن آذوقه به قشون در خطر افتاد . ثانياً با وجود اهميتي كه تفوّق دريايي براي بهره مندي ايران در اين جنگ داشت انتخاب سالامين براي جنگ دريايي خبط بزرگي بود و يقين است كه اگر اين جنگ در درياي باز مي شد قواي يوناني مضمحل مي گرديد و پس از آن مقاومت يوناني ها ديگر نتيجه نداشت زيرا بعد ازگرفتن ترموپيل و تسخير آتن راه تمام يونان براي سپاه يونان باز بود و اگر چه اسپارتي ها تنگه كُرَنْتْ را داشتند ولي تنگه مزبور مانند دربند ترموپيل باريك نبود و سپاه ايراني مي توانست به آساني از جهت فزوني عده پشت سر سپاه اسپارتي را بگيرد يا بدون گذشتن از تنگه مزبور هم با بحريّه قوي خود شهرهاي ( پلوپونس ) را يكايك تسخير كرده اسپارت را به زانو درآرد از اين مطالب اساسي گذشته بعضي چيزها نيز در عدم بهره مندي ايراني ها نفوذ داشت : 1 – بدي اسلحه دفاعي آنها در مقابل يوناني هاي سنگين اسلحه زيرا به جز سپاهيان جاويدان باقي سپاهيان ايراني داراي اسلحه دفاعي محكم نبودند . 2 – سواره نظام ايران كه به جلگه هاي وسيع ايران عادت داشت در مملكت ناهموار و معبرهاي تنگ يونان نمي توانست كمك هاي معنوي به پياده نظام نمايد . كليةً جنگ هاي ايران با يونان يك بار بيشتر ثابت كرد كه احوال روحي مردان جنگي و اسلحه آنها اهميت دارد نه عده نفرات . جهاتي كه ذكر شد البته در نتيجه جنگ مؤثر بوده وليكن نمي توان ناگفته گذاشت كه تربيت اخلاقي يوناني ها نيز اثر مهمي داشته چه اينها مردمي بودند كه با حس وطن پرستي و استقلال طلبي و شرافتمندي پرورش مي يافتند و از اين جهات در دنياي آن زمان نظير نداشتند .

پس از خاتمه جنگ يونان واقعه ي مهمي در سلطنت خشيار شا روي نداد و او اوقات خود را به لهو و لعب گذراند . در 465 ق . م . خواجه باشي خشيارشا كه مهرداد نام داشت با رئيس گارد مخصوص او اردوان نام همدست شده شاه و داريوش پسر او را كشتند . از قرار معلوم اردوان از طرف ويشتاسب پسر خشيارشا هفت ماه نيابت سلطنت داشته * - * - پلوتارك از قول دي نُن اينطور ذكر كرده - * - * تا آنكه اردشير اول پسر خشيار شا او را كشته و به تخت جلوس كرده است ( 465 ق . م . ) .

خصائل خِشَيارْشا – در داستان هاي ما اسم اين شاه به كلي فراموش شده اگر نوشتجات مورخين يوناني را مناط بدانيم شاهي بوده شكيل و بلند نظر ولي ضعيف النفس و شهوت پرست و بوالهوس . برگشتن او بعد از جنگ سالامين با آن عجله به آسياي صغير يكي از جهات عدم بهره مندي ايران بود و بعد هم نتوانست شكست هاي خود را جبران كند . دوره شاهان ضعيف النفس هخامنشي و دخالت زنان و خواجه سرايان به امور دولتي و انحطاط دربار شوش از زمان او شروع شد * - * - حكايت اِسْترْومَردُخا كه در تورات ذكر شده به عقيده بعضي از محققين مربوط به ابتداي سلطنت خشيارشا است خلاصه حكايت مزبور اين است : شاه در جشن بزرگي خواست كه ملكه با زينت هاي سلطنتي به ميان مدعوين شاه آيد تا مردم زيبايي او را تماشا كنند . ملكه امتناع كرد و شاه در غضب شده زن ديگري اختيار نمود . اين زن برادر زاده مَردُخا نام يهودي دربان قصر بود و پس از آنكه ملكه شد او را اِسْترْ يعني ستاره ناميدند . به واسطه او مردخا نفوذي يافت و هامان نامي كه نزد شاه مقرب بود بر او حسد برده حكمي صادر كرد كه يهودي ها را در روز معيني در تمام مملكت بكشند . مَردخا به استر متوسل شد و او فرماني صادر كرد كه يهودي ها حق دارند از اجراي حكم ممانعت نمايند . آنها اشخاص زياد از دشمنان خود كشته هامان را هم به حكم شاه بر دار آويختند . هرودوت گويد شخصي از اهل ليديّه پي ثيوس نام يك پيشكشي به خشيار شا داد كه عبارت از 2000 تالان نقره و 3993000 دريك طلا بود . شاه آن را رد كرده گفت 7000 دريك هم به او بدهند تا داراي چهار ميليون دريك طلا گردد . بعد پسر اين شخص را براي خدمت نظامي خواستند و او از شاه معافي پسر را درخواست كرد . خشيارشا امر نمود سر اين جوان را بريده و تن مقتول را به دوطرف افكندند و بعد به سپاهيان خود فرمان داد تا از ميان سر و تن مقتول بگذرند - * - *

چشم تو

من از صدای گریه ی تو
به غربت بارون رسیدم
تو چشات،باغ بارون زده دیدم

چشم تو همرنگ یه باغه،
تو غربت غروب پاییز
مثل من، از یه درد کهنه لبریز

با تو بوی کاهگل و خاک
عطر کوچه باغ نمناک زنده می شه

با تو بوی خاک و بارون
عطر ترمه و گلابدون زنده می شه

تو مثل شهر کوچیک من
هنوز برام خاطره سازی
هنوزم قبله ی معصوم نمازی

تو مثل یاد بازی من
تو کوچه های پیر و خاکی
هنوزم برای من عزیز و پاکی

با سلام خدمت عزيزان

بايد بگم كه چند وقتي هست كه نتونستم يه سر و ساماني به وبلاگم بدهم ولي بزودي منتظر مطالب خواندني از شاهان ايراني و آداب و رسوم اين مرز و بوم باشيد . البته قصد دارم در خصوص كاوشگريها و معرفي شهرها و آثار باستاني ايران مطالبي درج كنم تا مورد قبول و رضايت شما عزيزان قرار گيرد .

در پايان از همه شما كمال تشكر را دارم و منو از كمكها و پيشنهادات ارزشمندتون دريغ نكنيد .

خدا نگهدار

حرف عشق

كسي آمد كه حرف عشق را با ما زد

دل ترسوي ما هم ، دل به دريا زد

به يك درياي طوفاني ، دل ما رفته به مهماني

چه دور ساحلش ، از دور پيدا نيست

يه عمري راه و در قدرت ما نيست

بايد پارو نزد وا داد ، بايد دل رو به دريا داد

خودش مي بردت هر جا دلش خواست

به هر جا برد ، بدون ساحل همون جاست

به اميدي كه ساحل داره اين دريا

به اميدي كه آروم مي شه تا فردا

به اميدي كه اين دريا ، فقط شاه ماهي داره

به عشقي كه نمي بيني شبهاشو بي ستاره

دل ما رفته مهماني ، به يك درياي طوفاني

*** با تشکر از خواهر خوبم ***

بيا با هم عوض کنيم جای دلامونو يه بار تا من بشم يه تيکه سنگ تا تو بشی عاشق زار يه شب با چشم دل من عشقو تماشا بکنی خودت رو هر جوری شده تو دله من جا بکنی تا تو دچار من بشی لحظه شمار من بشی خواب و حرومت بکنم صيد شکار من بشی برام يه بازيچه بشی بشم تمومه زندگيت تا پشت سر بخندم به سادگی و بچگيت

 

*** با تشکر از خانم ثابتی ***

عشق با روح شقايق زيباست...عشق با حسرت عاشق زيباست...عشق با نبض دقايق زيباست...عشق با زهر حقايق زيباست...عشق با در حسرت ديدار تو بودن زيباست .

 

*** با تشکر از خانم ثابتی ***

تنهایی

تنهايي
چه درديست در ميان جمع بودن ولی در گوشه ای تنها نشستن ـ برای ديگران چون کوه بودن ولی در گوشه ای آرام شکستن ـ برای هر لبی شعری سرودن ولی لبهای خود همواره بستن
چه درديست در ميان جمع بودن ولی در گوشه ای تنها نشستن
به رسم دوستی دستی فشردن ولی با هر سخن قلبی شکستن ـ به نزد دوستان چون شمع خاموش ولی در بطن خود غوغا نشستن ـ به غربت دوستان بر خاک سپردن ولی بر دل اميد به خانه بستن ـ مرا هر دم نوای دل زند بانگ چه خوش باشد از اين غم خانه رستن ـ برای هر لبی شعری سرودن ولی لبهای خود همواره بستن ـ چه درديست در ميان جمع بودن ولی در گوشه ای تنها نشستن.

**** با تشکر از پسر عموی خوبم محمد ****

نفرین

نفرين به عشق به عاشقي نفرين به بخت به سرنوشت به اون نگاه که عشق تو تو سرنوشت من نوشت..... نفرين به من نفرين به تو نفرين به عشق منو تو به ساده بودن منو به اون دل سياه تو

 

*** با تشکر از خانم ثابتی ***

عشق یعنی ...

عشق يعني حسرت شبهاي گرم  

عشق يعني ياد يك روياي نرم

عشق يعني يك بيابان خاطره

عشق يعني ديوار بدون پنجره

عشق يعني گفتني با گوش كر

عشق يعني ديدني با چشم كور

عشق يعني تا ابد بي سرنوشت

عشق يعني آخر خط بهشت

عشق يعني گم شدن در لحظه ها

عشق يعني آبي بي انتها

عشق يعني يك سوال بي جواب

**** با تشکر از خانم ثابتی ****

دلم گرفته

دلم گرفته آسمون، نمی تونم گريه کنم

شکنجه می شم از خودم ، نمی تونم شکوه کنم

انگاری کوه غصه ها رو سينه ی من اومده

آخ داره باورم ميشه خنده به ما نيومده

آنکه هر دم هوس سوختن ما مي کرد

کاش مي آمد و از دور تماشا مي کرد